Showing posts with label غزل. Show all posts
Showing posts with label غزل. Show all posts

Tuesday, August 16, 2011

ایران 2



این سالها به غیر نداری ندیده ایم
جز گریه و مصیبت و خواری ندیده ایم

خشکیده شد ترانه،غزل،شعر،موسیقی
غیر از عزا و نوحه و زاری ندیده ایم

سر تا به پای ما همه زنجیر بندگی ست
در محبس ایم راه فراری ندیده ایم

جز گردباد فتنه و فریاد مرگ مرگ
باور کنید زنده سواری ندیده ایم

کشتند بی محاکمه،بردند بی حساب
این ظلم را به هیچ تباری ندیده ایم

چنگیز وار هر چه به آتش کشیده اند
لبخندکی به چهره ی یاری ندیده ایم

افتاده ایم در دل غرقاب کفر و جهل
نه پاره تخته ای،نه کناری،ندیده ایم

نا مرد ها به نام خدا حقه می زنند
جز رنج های بیهده کاری ندیده ایم

چاپیده اند ثروت ما را شبانه روز
بیگانه برده،ما که غباری ندیده ایم

درهای باغ سبز نشان میدهندمان
رذل اند و پست،هیچ بهاری ندیده ایم

ما در خیال صاعقه به دوش می کشیم
زیرا به غیر فاجعه باری ندیده ایم


18 Agu


Wednesday, August 3, 2011

ایران 1




ببین چگونه گرفتار صد بلا شده ایم
ز هر طرف به غم و ناله مبتلا شده ایم

نداشت هیچ اثر،شعله های سبز شعور
فریب خورده و درگیر ماجرا شده ایم

فتاده ایم به تالاب منجلاب سکوت
به پای خویش ز سر چشمه ها جدا شده ایم

دو بال خود نگشوده هنوز،نیمه ی راه
اسیر پنجه ی شاهین بی هوا شده ایم

نشسته ایم که شاید به داد ما برسند
به کام در بدری های بی دوا شده ایم

نخفته ایم شبی را چو آهوان پریش
به دام حیله ی صیاد پر جفا شده ایم

به راه تفرقه رفتیم با تعصب و جهل
دچار حمله ی چنگیز و آتیلا شده ایم

خدای را دل ما هرگز التیام نداشت
که زخم خورده ی شمشیر آشنا شده ایم

ز دست این همه کفتار خو و دیو منش
درست در خط گردونه ی فنا شده ایم

ببین خیال در این دشت گنج بی پایان
چگونه یک به یک ،همه گدا شده ایم


10 Agu

Friday, April 15, 2011

ز گرمی نگهت آب می شود دل من***


صدا که می زنیم آب می شود دل من
خراب یک غزل ناب می شود دل من

بیا به باغ خیالم که از همـــــین امشب
رفیق صحبت مهتاب می شود دل من

میان گردنه ی بی تو بودنــــــم انگار
اسیر پنجه ی گرداب می شود دل من

به بودنت همه فریاد (آشوب)موج طوفانم
مرو که لهجه ی مرداب می شـــود دل من

اگر به جان زسد* آبشـــــــــــار بیداری
غریق زمزمه ی خواب می شود دل من

چه می شود که به یک لحظه پلک گشایی
به عمق آینه پرتاب می شـــــــــود دل من

برای دیدن باغ بلوغ آغـــــــــــــــوشت
به شکل پنجره ،بی تاب می شود دل من

به حیرتم همه از دست های گلبـــرگی
چگونه لُجه ی خوناب می شود دل من

به جرم عاطفه ،شوق خیال را بشکن
بهای گوهر نایاب می شــــود دل من



***اسم شعر از شاعر حسین رضایی
از ماسال

*زسد درست است
الکی گیر ندین رسد و اشتباه تایپیه
بی سوات عمطه

10/Apr


Tuesday, March 1, 2011

بیزاری







من از آیینه های خــــــــالی،از تصویر بیزارم
ز شکلک ها ،که هر آن می شود تکثیر بیزارم


بیا در باغ یکرنگی،هوای عشق را سر کن
مرو در کوی نا اهلان،که از تزویر بیزارم


چه می جویی، تو از تُرفند های زاهد و صوفی
ز استغفـــــــــــار شیخ و توبه و تکفیر، بیزارم


چنان زخمی به تن دارم،ز خویشان و عزیزانم
که از ایــــــن روزگارِ هرزه ی بی پیر بیزارم


به جرم حــق،بدار آویختندم صد هزاران بار
که چون حلاج،از بانگ خوش تکبیر بیزارم


ندانم چون رقم خوردست بخت نا بسامانم
چه پیشانی نوشتی،داد از این تقریر بیزارم


که گفته هر کسی را ،قسمتی باشد از این هستی
خطا باشـــــــــد کجا عدل است،از تقدیر بیزارم


من این یک لقمه از نو کیسه های بی بُن دوران
نمی خواهم که از هر ضربه ی شمشیر بیزارم


خیال و یـــــک جهان امید،از دادار بی همتا
که قلبن ،از خود و از این همه توفیر بیزارم


1.Mar


Sunday, November 7, 2010

Nine 9



با من بمان،مرو که دلــم تنگ می شود
با رفتن تو، آیینـــــــــه دلتنگ می شود

رنگین کمان شــوق نگاه تو دیدنی ست
با من بمان،که غم،همه بیرنگ می شود

قدری بمان،بمـــان،نه هنگام رفتن است
هر لحظه بی تو،تلخ وبد آهنگ می شود

دست نیاز باغـــــــــچه ، گلــدان التماس
بی آبشار نــــــاز تو ، گلسنگ می شود

از من مگیر فرصــــــت ناب دوباره را
یک پلک دوریت،دو سه فرسنگ می شود

دست و دلم بخواب تو رفته،اما بدون تو
دنیا و هر چه هست،جـنون رنگ می شود

اینک من و نهـــــــــــایت اندوه چافرود
بختکی که همسرای شبآهنگ می شود

رفتی ، برو ، خیـال مرا با خودت مبر
که احساس در سکوت ،شب آونگ می شود


07/Nov

Monday, October 25, 2010

بوسه های بی عشق



دست خیس خوبم را آفتاب می بوسد
لاله در شب ظلمت با شتاب می بوسد

سایه رفیقان را دیده ام به محرابی
کاندر آن خدا روی،هر خراب می بوسد

ذوق دل نشینم را از پس زمان لیلی
با طنین رگبار اضطراب می بوسد

شانه ضمن همدردی با کتاب گیسویش
رنگ تیره را از دم،بی حساب می بوسد

انفجار شوم را در طلایه ی خورشید
عاشقی به پستوی،یک کتاب می بوسد

آنچه گفته ام با تو از دلایل را هم
هر سپیده ی تازه،بی نقاب می بوسد

پای تکسواری را از قبیله ی رویش
خیال از نگاه دل در رکاب می بوسد

18/oct

Tuesday, October 19, 2010

چشم ها


رسیده ام به مکانی که ماه میبینم
هزار یوسف غمگین به چاه میبینم

چنان گذشت قطار غمت ز سینه ی من
که آتشی ز شرارش به راه میبینم

خوشم ز آنکه سرم می رسد به بالش ماه
حدیث هستی عاشق ز آه میبینم

اشاره ای اگر از تو به من رسد روزی
بدان که خشم مضاعف ز شاه میبینم

نشانه های ونا راز سینه ی عاشق
ز چشمه های زلال پگاه میبینم

تو صادقانه بیا در کنارم بشین
تمام فکر ترا با نگاه میبینم

بیا ز چشمه ی عاشق وضو بکن خیال
که راز رویش سبزی ،گواه میبینم

17/AGU

Monday, October 11, 2010

ته یک ترانه


رها میشوم تا ته یک ترانه
که شاید بماند ز من یک نشانه

به موج غزل های من فرصتی ده
که عریان شود در سحر،عاشقانه

پریشب ترا ناگهان خواب دیدم
قدم می زدی در مسیر جاودانه

گمانم غمت کهنه گشته،ولش کن
چرا می دهی دل به غم بی بهانه

بگو خستگی را کجا می تکانی؟
که تا من شوم سوی آنجا روانه

چراغی برایم بیاور تو امشب
که تا بگذرم من ز مرز زمانه

اگر کاوه امشب ز روزن در آمد
رها می شوم تا ته یک ترانه

11/OCT

Friday, October 8, 2010

آلاله


دلم که چنین رود پا به پای آلاله
صلابتم شکند،در غوای آلاله

قسم به موی سیاهش ،برای دیدارش
که آه من برود،تا خدای آلاله

نشد که ثانیه ای فارغ از غمش گردم
تمام گریه دل،رو نمای آلاله

میسرم نبود در تمام عمر خویش
که لحظه ای به سر برم ،جدای آلاله

به تخت سنگ صبورت چگونه بنشینم
که پیرهن بدرد،آشنای آلاله

به غیر جان که بنا شد مرا متاع دگر
تمام هستی من ،دل فدای آلاله

مکن به فصل صبوری تو دعوتم دگر
بگوش من نرسد ،جز صدای آلاله

به ذره ذره ی جانم که از جفا سوزد
نشته است خدایا، هوای آلاله

برای آلاله نه ساله
که خیلی زود رفت
08/OCT

Wednesday, October 6, 2010

مقصر





دل ما را تو دریا میکنی یا نه؟
شبی خود را هویدا می کنی یا نه؟

اگر مجنون به صحرا هست سرگردان
ترحم بهر لیلا می کنی یا نه؟

گنه کارم ،گناهان مرا ای جان
تو از بنیاد حاشا می کنی یا نه؟

نمی دانم به دنبال چه می گردم
مرا با خنده رسوا می کنی یا نه

به دریای غم و اندوه بسیارم
مرا از غصه منها می کنی یا نه؟

من آن گم کرده راهم ، که پریشانم
ره ما را تو پیدا می کنی یا نه؟

ندارم غیر تو یاری تو می دانی
دلم را پاک و زیبا می کنی یا نه؟

من آن مستم که سر از پا نمی دانم
به رقص دل تو غوغا می کنی یا نه؟

رفیق زخم شیرین مغیلانم
نگاهی سمت صحرا می کنی یا نه؟

به غیر از خانه ات راهی نمی دانم
ز کاوه عشق بر پا می کنی یا نه؟


06/OCT
تخلص من در غزل خیال است
به دلیل وزن، این بار کاوه گذاشتم

Thursday, September 23, 2010

سرخ ها



به آن زمان که ترا باغِ ناله میکردند

بدشتِ سینه ی من،رنگِ لاله میکردند

نشسته چشمِ من از درد، تا سپیده ی خون

به آن شبی که غمت را حواله میکردند

زِ فصلِ سردِ غلیظی غمِ عبورِ مرا

میانِ دفترِ مویت حواله میکردند

برایِ مرهمِ زخمم، به نامِ یارانم

محبتی به طریقِ زواله میکردند

به بامِ مصطبه ی خون نشت آوازم

که جانِ سبزِ مرا در شواله میکردند

ز رازعالمِ هستی چه دیده ای خیال؟

که شعرِ نابِ ترا در قباله میکردند

13/jul/08


Monday, August 2, 2010

نازی



وقتی که بی بهانه صدا میکنی مرا
بالا بلند!غرق بلا میکـــــــــنی مرا

میخوانیم به ناز،بنـــازم خدای را
سرگرم آیه های خدا میکنی مرا

درد و بلای چشم تو را میخرم به جان
وقتی ز غم ، ز غصه جدا میکنی مرا

آهوی اشتیاق و چراگـــــاه عاشقی
دروازه را گشوده، رها میکنی مرا

بر بازوان مخمل شوق نجیب عشق
کنج غریب حادثه جـــــا میکنی مرا

سیراب میشد دل و دستم بـــه ناز تو
از هر چه قید بریده ، وا میکنی مرا

مهتابروی عشوه گر چشم آبی ام !
تا کی رقیب آینه ها میکنی مــــــرا

با آن هوس که میدهدم بوسه بی حساب
آخر( خیال) خسته چـــــــرا میکنی مرا


اردیبهشت 89


Saturday, April 24, 2010

می ترسم


من از روییدن خار لب دیوار می ترسم
از آن بالا نشتن مردم بیعـــار می ترسم

ز بخت خود نمی نالم ، ز دست خویش می نالم
ولی از لحظه های تلخ نکبت بـــــــار می ترسم

مرا خوفی نباشد هیچ از گرگ شب ظلمت
ز هر چه خصلت آرامش کفتـار می ترسم

مرا دردیست بی درمان ، ز دست مردم نادان
به هر شکلی ز نا سنجیدن گفتـــــــار میترسم

چه باشد نیش پشه ، در هجوم زخم بی مهری
که حتا از همین موجود بی مقـــــــدار میترسم

تماشایی است چشمان زلال عشق را دیدن
ز چشم خیره ی آلوده ی بیمـــار می ترسم

و از آن همنشین سال هــــــــای آب و آیینه
که می بافد به ذهن خود طناب دار میترسم

خیالی نیست می آید قطار از راه ، یک روزی
ز دور گردش این چرخ کج رفتـــــــار میترسم

فروردین 89

Sunday, November 15, 2009

باز میخواهد دلم


یک هوای باز می خواهد دلم
فرصت پــرواز میخواهد دلم
****
باز تنها مانده ام در این قفس
همنفس،همـراز میخواهد دلم
****
خسته ام از عشوه های روزگار
دلبری طنــــــــــاز میخواهد دلم
****
تار استادانه ی لطفی کجاست؟
پنجه ی شهنـــاز میخواهد دلم
****
در فریبستان این شهر غریب
بی کسم،دمسـاز میخواهد دلم
****
از مسیحای لــــــب یاقوتی ات
بوسه ای اعجاز میخواهد دلم
****
حرف دارد سینه ی بی کینه ام
مهلت ابــــــــــراز میخواهد دلم
****
گوش ها لبریز بانک نوحه شد
هان غزل پـرواز میخواهد دلم
****
آن شب عیشی که با هم داشتیم
نازنینا ، بــــــــاز میخواهد دلم
****
امشب از بین تمام شاعران
حافظ شیــــراز میخواهد دلم


اردیبهشت 87 کرج

Thursday, September 10, 2009

در باد رفته ای


گیسو شوال کرده و در بــاد رفته ای
کوهی زغم نهاده و دلــشاد رفته ای
*****
از دیده رفته ای و ندانی چه می کشم
باور مــکن که از دل فرهـاد رفته ای
*****
بر صخره ی خیال کشیدم رخ تو را
شیرین ادای من مگر از یاد رفته ای
*****
زندانی دو چشــــــــــم سیاه تو بوده ام
بی آب و دانه مانده ام ای داد رفته ای
*****
شب های بی دمیدن صبحی که با من است
یلدای درد دارم و فریـــــــــــــــــاد رفته ای
*****
میسوزم از صبوری عشق تو سال هاست
با زخم های این همه بیــــــــــــداد رفته ای
*****
افسوس با خیال به جز سایه ای نماند
از چشم روزگار که افتــــــاد رفته ای

Tuesday, September 8, 2009

لبانت






مرا سرمست انگور لبـــــــانت میکنی یا نه؟
نمک پرورده ی شور لبــــانت میکنی یا نه؟
*****
و در اعجاز شور انگیز اندامت ، مرا یکدم
کلیم کامل طور لبانـــــــــــت میکنی ، یا نه؟
*****
عزیز مصر ای یوسف شبی قلــب زلیخا را
غلام مست دستور لبانــــــت میکنی یا نه؟
*****
ضیافت دارد آن قصری که تو شهزاده اش باشی
مرا هم سفره ی سور لبانـــــــــــت میکنی یا نه؟
*****
من آشفته ی حلاج سر تا پای عاشــــــق را
انالحق گوی منصور لبانـــت ، میکنی یا نه؟
*****
قیامت میکشانی در پی ات گــــــاه خرامیدن
مرا واقف از آن صور لبانت ، میکنی یا نه؟
*****
و بی تو مدتی در دوزخ حســــرت بسر بردم
لبم را باز محشور لبانـــــــت ، میکنی یا نه؟
*****
تماشا کن چه مار و مور در من لانه میسازد
تو این ویرانه ، معمور لبانـــت میکنی یا نه؟
*****
چه سازم با دل تنگ پریشــــــانم چه فرمایی؟
سرم قربان منشور لبانــــــــــت میکنی یا نه؟
*****
خیال خسته و اندوه شب با هــــــم به نجوایند
مرا آکنده از نور لبانــــــــــــت میکنی یا نه؟