Thursday, December 30, 2010
Wednesday, December 29, 2010
نوشته
از چشم هایت بود؟
یا قلب من؟
که شانه هایم زخم غربت غروب دارد
که اینچنین
بر دوراهی مانده ام
و اینگونه به بوی شب
عطر تنت
آغشته گشته ام
از نگاهت بود یا دلم؟
که بر سطر سطر دفترم
واژه های تلخ،رژه می روند
و سمفونی اندوه
پروانه ی لحظه ها را
از پنجره ی وقت
به گوشه ی خیابان
پرتاب می کند
از چشم هایت بود یا قلب من؟
از نگاهت؟یا دلم؟
29/dec
Tuesday, December 28, 2010
جان مریم،چشماتو وا کن
سر خونه ی دلم ، لونه ی غمم ، یاد او نشسته
یاد تِسمه و تفنگ ، قِطار فشنگ ، مادیون خسته
سر سنگ چشمه ها ، توی دره ها جاده های باریک
در اون شب های بارون ، چیک چیک نودون ، کوچه های تاریک
لا لای لای ، آخ لا لای لای
بخواب نقل و نمکدون ، بخواب غنچه ی زمستون
الان پشت شیشه ها ، روی چینه ها ، گربهه بیداره
صدای چرخای گاری ، پای فراری ، پشت اون دیواره
لا لای لای ، لالای لای
بابات گرم شیکاره ، برات سوغاتی میاره
کره اسب زین طلا ، عروس صحرا ، پری بیابون
یال خونی شیرا ، روی شونه هاش ، افتاده پریشون
لا لای لای گل انار ، مونده یادگار
از بابای پیرت
که یک شو به کوه و دشت ، رفت و برنگشت
منو کرد اسیرت
براش مهتاب ایوون ، کبک کوهستون
گریه کردن از غم
رو طاق چکمه و شمشیر ، زین اسب پیر ،وای
مونده غرق ماتم
لالای لای ، لالای لای
بخواب شاخه ی نیلوفر ، بخواب ناز دل مادر
براش دستمال سفید ، از سرِ دَستا ، پرگرفت و رقصید
آبِ زیر پل نالید ، شب پره نخوابید ، سرنَزَد خورشید
لالای لای ، آخ لالای لای
بابات گرم شیکاره ، برات سوغاتی میاره
کره اسب زین طلا ، عروس صحرا
پری بیابون
یال خونی شیرا ، روی شونه هاش
افتاده پریشون
لالای لای ، آخ لالای لای
بابات گرم شیکاره ، برات سوغاتی میاره
برای آرام بخش قلب و روح افسار گسیخته ام
به یاد اسطوره ی لطافت صدای ایران
برای تنها اپرا خوان ایران
برای آنکه تک بود
زنده یاد
استاد
محمد نوری
برای تنها اپرا خوان ایران
برای آنکه تک بود
زنده یاد
استاد
محمد نوری
Monday, December 27, 2010
YAHOO!
من چیزی نپرسیدم،اشاره هم نکردم،خودش گفت که این کاره ست.گفتم برای چی؟خونه ی آبی کم دویست تا میرزه.گفت:مخ پسر املاکی که خونه پیششه واس فروش رو زدم ،کلید اینجا رو گرفتم تا وقتی بفروشه آبی رو
می گفت:چرا نذاشتی دکتر بشم؟غش غش می خندید ،وقتی آنروز یادش می آمد.
گفتم:مهربان آویزونیه دومی نداره،یه دفعه بیاد بیمارستان، ببینه نیستی قضیه سه میشه.
عاشقش شده بودم،از همان نگاه اول
***
ساعت را نگاه می کنم. عقربه های ساعت کهنه ایستاده.بلند می شوم و کمی موس را حرکت می دهم ،مانیتور آرام روشن می شود
نزدیک پنج است.
روبروی پنجره می ایستم،خیره می شوم به خانه ی آبی،چراغ های خاموش،لیوان نصفه ی قهوه را می برم سمت دهانم،کوچه ساکت تر از همیشه ،بغ کرده ،سرشار غار یک کلاغ لاغر مردنی ست.
دیر کرده!نه،پیدایش شد.
از سر کوچه می دیدمش،مانتوی تنگ آبی رنگ ،کیف آبی،روسری سبز آبی افتاده روی شانه هایش و موهای طلایی آزادش،قدم زدن های بی قیدش.
مثل همیشه قبل از اینکه برود داخل خانه ی آبی ،بر می گردد و پنجره ام را نگاه می کند،آرام لبخند می زنم و سری تکان می دهم.
می خندد،ساعت را نشانم می دهد و علامت پنج را نشانم میدهد،پنج دقیقه ی دیگر
***
از خیابان که پیچیدم داخل کوچه مان،نور آبی قرمز ماشین پلیس ماسیده بود در و دیوار ها را
روبروی خانه ام بود،آرام سر پل خانه پارک کردم.
پایین آمدم،یک سرباز روبروی خانه ی آبی ایستاده بود،در خانه باز بود و صدا می آمد:
-اشتباه شده جناب سرهنگ،به خدا من این کاره نیستم!
-معلوم میشه خانوم،بفرمایید،بفرمایید!
آخرین بار،آقا و خانم ستایش، پیرمرد و پیر زنی که جراح بودند،ستایش جراح مغز و اعصاب و همسرش جراح چشم، ساکن خانه آبی بودند، سه ماه پیش رفتند کانادا که بمانند.
صدای گریه می آمد.
چند لحظه بعد ،یک دختر و پشت سرش یک سرباز و یک درجه دار خارج شدند.
-سلام جناب مهربان
درجا دار برگشت و نگاهم کرد.
-به به به مهندس پیرنیا،اینجا چی کار می کنی؟
در آغوشش گرفتم
-یک ساله اینجا ساکنم،تو خوبی مستر مهربان؟
-چاکرم آقا،بالا مالا ها می شینی،کم پیدایی،زن نگرفتی؟
-مخلصم،نه وقت زن گرفتن ندارم،چی شده؟لشگر کشی کردی محل ما؟
دختر ناگهان پرید سمت من:آقای پیرنیا،تو رو خدا شما به جناب سرهنگ بگید که من اینجا تنها نیستم ،اشتباهی گرفتن منو!
-بشین تو ماشین خانم،ببرش داخل ماشین سرباز خسروی!
نزدیک بیست و شش را داشت،قد بلند و میزان ، ترکیب صورتی اروپایی وآرایشی غلیظ .
-صب کن مهربان ،بابا این بنده خدا چی کرده مگه؟
-خسروی،دس نگه دار
آرام من را به کناری کشید.
-ازش شکایت شده،یه شخص نا شناس که گویا تو این محلس
صدایش را آرام کرد
-گفته این خانم آره
-این خانم آره؟یعنی چی؟
-آرام پیرنیا،ااا،طرف گفته این دختره مشکل اخلاقی داره،بابا این محل رو که میشناسی؟همه آدم حسابی ان، عین خودت،سرهنگ رو اینجا حساسه،اینو میشناسی؟
-آره ،تو که اینجوری نبودی مهربان،بابا این نوه ی دکتر ستایشه،سه هفته پیش رفتن کانادا،خانمش سکته کرده بود ،بردش اونجا یکی دو ماه دیگه بر می گرده،این بنده خدا هم مراقب خونه ی بابا مامان بزرگشه
-دکتر ستایش؟
-خودش جراح مغز بود،خانمش جراح چشم،نمیشناسی؟
-اینورا کوچه هاش آرومه،تا حالا نیومده بودم اینجا،نمیشناسمشون،طرف اینجا چی کار میکنه؟مطمئنی مورد نداره؟
-مهربان ، تهمت زدن بابا،تا ساعت پنج بیمارستان چمران کار می کنه،این حرفا چیه،زشته بابا،مردم آبروشونو از سر راه نیاوردن،ستایش برگرده بفهمه،الم شنگه به پا می کنه کار دستتون میده،دم کلفته.
رو به دختر کرد:ااا بابا خانم دکتر چرا نگفتی؟بیمارستان چمران کجاست؟
-دکتر نیست،نرسه،چمران تهران،خیابون ولیعصر
-باشه،خانم بفرما شما داخل،یک مقدار پوشیده تر رفت و آمد کنید
-چشم..
-شیطون ،اینهمه آمارشو داری،نکنه براش نقشه کشیدی؟
-برو مهربان،پدر سوخته،نه دیوانه باهاشون رفت و آمد خونوادگی دارم،میشناسمشون.
-همین رفت و آمد دستت رو بند می کنه دیگه،اما خوب چیزیه و غش خندید،بابا بیا اینجا کارت دارم پیرنیا،یک ساله ندیدمت،خسروی سوار شو برو با بچه ها گشت،من خودم میام
از اینهمه دروغی که گفتم،ترسیدم
***
اسمش مهتاب بود
for smallest name!big heart!!!
27/dec
27/dec
تقاطع
رود
چشم هایش را به من می بخشد
من
دلم را به او
آواز می خواند برایم
من
مویه های تاریکم را برایش می سرایم
شادیش
قسمت من است
اندوهم برای او
با لبخندش هر لحظه،شیرین کامم می کند
زهر می پاشم حلقش را با گریه هایم
در دست های من جاریست ،زمزمه اش
سینه اش را می آشوبد ،سکوت تلخ من
رود
ای مهربان ترین
ای آشنا با پیچ و خم من
با تو
تو
به دریا خواهم پیوست
27/dec
Saturday, December 25, 2010
مریض تو
خنده
می گریم
گریه
می خندم
نگاه می کنم به پنجره
نوای آرام مرد چوپان
نی لبک
آرام
تاب می خورم
آه می کشم
بی حوصله
دور حیاط می دوم
به کلاغ روی دیوار سنگ میزنم
به زمین و آسمان،چپ نگاه می کنم
سکوت
تیک ساعت
یک بطری بالانتینز
تا آخرین قطره
به آتش می کشم خودم را
خاموشش می کنم
جیغ می کشم
صدایت می زنم
می نشینم
زانو به بغل
نزدیک دیوانه شدن
تو می آیی
باز می گویی:باز یک دقیقه نبودم
یک دقیقه؟
هفت قرن انتظار!!!
می فهمی؟
25/dec
قرار
می آیم
اما کمی دیر
برای خریدن گلی که به صورتت بیاید
***
می آیم
کمی خسته ام اما
می دانی؟
تمام شب را به یاد دیدارت بیدار مانده بودم
***
می آیم
کمی بعد از غروب آفتاب
تا چشمانت
آفتاب دیگری باشد از مغرب
***
می آیم
اما گیج می زنم کمی
نمی دانم از کدام صدف اقیانوس؟؟!
گفته بودم:
چشمانت عجیب ترین مروارید سیاه دنیاست؟
***
می آیم
می دوم مسیر های بین مان را
آخر طاقتم طاق شده
دلم،تنگ آن موسیقی لطیف،آن صدایت،آن ناز پر کرشمه
***
می آیم
دستانم اما پر از آسمان آبی
و یک هدیه ی مترنم
همراه با چهل ساز مختلف
همه را به یک جا برایت می زنم
سمفونی باران و نسیم و آفتاب و سبز ها
خواهم خواند :دوستت دارم،تا از دوست داشتنت بمیرم
25/dec
خلوت
روبرو کسی نمی آید
پشت سر
خبری نیست
باد می آید و خاطره ها
بر خاک می نشیند
و خاکه های اندوه
بر موی و روی.
در نجوای سکوت و خلوت فصل
سنجاقک لحظه
بال می زند
تنهایی بی پایان مرا
گرم می شوم
در همهمه ی پنهان برگ هایی که
به خواب میروند
بر بالش حرف هایم
بیدار می شوم
فکر می کنم
پروانه هایت در عمیق هول جایم گذاشته اند
یا نه؟
چه قدر دلم می خواهد
غبار از کفش حوصله بروبم
تا مسیر پارک بکشانم کوچه ی سکوت را
تا بیایی و بنشینی بر نیمکت حالا
و ببینی سرسره بازی عشق را
آه
اما
خاموشی
در نگاهم بیدار مانده
و باد
کوچه را با تمام خاطرات جارو می کند
تقدیم به عکاس،مترجم و دوست خیلی خوبم سمانه
25/dec
Subscribe to:
Posts (Atom)









