Tuesday, October 26, 2010

YoUR perfuMe



گریه های شبانه ات برای چیست ؟

که اینگونه روح مرا در تاریکی نا متناهی قرار داده
فرقی ندارد که مقصر کیست
آن احساس شدید که بریده شد به یکباره
مهم بود
مهم هست
جسم من در گیر عذاب ضربه ی رفتنت
و من چاره ای ندارم
جز فراموش کردنت
اگر بتوانم
ویروس آلزایمر را تزریق کردم
اسمم فراموشم شد
راه خانه ام را گم
عطر تو را نه

26/oct

mY bIG siStEr



هر زمان که برایت شعری می گویم
دستانم در پی دستانت
دکمه های کیبورد را آرام
لمس میکند
عطر تو لابه لای هر اتم اکسیژن این اتاق می پیچد
داخل ریه هایم آزاد میشود
دلم هوای تو را میکند
پنجره را باز می کنم
پرده را کنار
عطرت اما
در کوچه های قرار
پیچ می خورد
باز از پنجره
هجوم می آورد سمتم
مجبور میشوم در آغوش بگیرمش
و چنان گریه می کنم که خواهر کوچکم بغض کرده
در آغوش میگیرد پاهایم را
و با شیرین زبانی می گوید:
داداش کابه
کی اذیتت کلده؟
تمام تنم غرق اشک هایش میشود

برای رودابه ی عزیز
کو کوی غمگین من
که پرواز کرد
26/oct

Monday, October 25, 2010

شبنم چمن ها



برایت هر شنبه یک خورشید می آورم سر قرار
قراری که سال هاست تک نفره شده
من هستم و چمن هایی گریان
که من اشک هایشان را تا بیایی می مکم
و نیستی
من مست اشک ها
تمام پارک را غرق گریه های هق هق می کنم
در آغوش چمن های گریان می میرم


26/oct

بوسه های بی عشق



دست خیس خوبم را آفتاب می بوسد
لاله در شب ظلمت با شتاب می بوسد

سایه رفیقان را دیده ام به محرابی
کاندر آن خدا روی،هر خراب می بوسد

ذوق دل نشینم را از پس زمان لیلی
با طنین رگبار اضطراب می بوسد

شانه ضمن همدردی با کتاب گیسویش
رنگ تیره را از دم،بی حساب می بوسد

انفجار شوم را در طلایه ی خورشید
عاشقی به پستوی،یک کتاب می بوسد

آنچه گفته ام با تو از دلایل را هم
هر سپیده ی تازه،بی نقاب می بوسد

پای تکسواری را از قبیله ی رویش
خیال از نگاه دل در رکاب می بوسد

18/oct

آمینا یازده


آه امینا
آمینا
آمینا
می خواهی کاری به کار کسی نداشته باشیم؟
اگر تو
فقط تو
با من باشی
خدا را هم که دارم
دیگر چیزی کم ندارم
****
وقتی که عاشقانه راه میرویم
شانه به شانه
در همان حالت همیشه گی:
انگشتان دستم در خم و پیچ اندامت
و سرم روی آن لطیف سیاه
ابریشم موهایت
و لبخند تو
که کوهی از غم هایم را به یکباره پر کاه میکند
خدا را هم که دارم
دیگر چیزی کم ندارم
****
و آن هنگام که ضربان نبض دستت زیر انگشتان مشتاق
و سایه ی بیدک مجنون مثل من
لب های همیشه انارت مشغول
چشمانت دو شعله ی آتش
و عطر فرانسوی پوستت
خدا را هم نداشته باشم
مهم نیست
تو را دارم

25/oct

Tuesday, October 19, 2010

چشم ها


رسیده ام به مکانی که ماه میبینم
هزار یوسف غمگین به چاه میبینم

چنان گذشت قطار غمت ز سینه ی من
که آتشی ز شرارش به راه میبینم

خوشم ز آنکه سرم می رسد به بالش ماه
حدیث هستی عاشق ز آه میبینم

اشاره ای اگر از تو به من رسد روزی
بدان که خشم مضاعف ز شاه میبینم

نشانه های ونا راز سینه ی عاشق
ز چشمه های زلال پگاه میبینم

تو صادقانه بیا در کنارم بشین
تمام فکر ترا با نگاه میبینم

بیا ز چشمه ی عاشق وضو بکن خیال
که راز رویش سبزی ،گواه میبینم

17/AGU

آمینا ده




آمینا
من همیشه یک آواز خوب میشنوم
من در تنهایی
وقتی که خیلی پاکیزه ام
یک آواز خوب میشنوم
آمینا
وقتی در تنهایی
ترا عبادت می کنم
کسی مرا صدا می زند
کسی با من حرف می زند
کسی که نام مرا می داند
کسی که هر چه گناه کرده ام ،می داند
کسی که کارهای خوب مرا می داند
آمینا
آیا تو همان صدای سفید و پاک هستی؟

Monday, October 11, 2010

ته یک ترانه


رها میشوم تا ته یک ترانه
که شاید بماند ز من یک نشانه

به موج غزل های من فرصتی ده
که عریان شود در سحر،عاشقانه

پریشب ترا ناگهان خواب دیدم
قدم می زدی در مسیر جاودانه

گمانم غمت کهنه گشته،ولش کن
چرا می دهی دل به غم بی بهانه

بگو خستگی را کجا می تکانی؟
که تا من شوم سوی آنجا روانه

چراغی برایم بیاور تو امشب
که تا بگذرم من ز مرز زمانه

اگر کاوه امشب ز روزن در آمد
رها می شوم تا ته یک ترانه

11/OCT

Friday, October 8, 2010

آلاله


دلم که چنین رود پا به پای آلاله
صلابتم شکند،در غوای آلاله

قسم به موی سیاهش ،برای دیدارش
که آه من برود،تا خدای آلاله

نشد که ثانیه ای فارغ از غمش گردم
تمام گریه دل،رو نمای آلاله

میسرم نبود در تمام عمر خویش
که لحظه ای به سر برم ،جدای آلاله

به تخت سنگ صبورت چگونه بنشینم
که پیرهن بدرد،آشنای آلاله

به غیر جان که بنا شد مرا متاع دگر
تمام هستی من ،دل فدای آلاله

مکن به فصل صبوری تو دعوتم دگر
بگوش من نرسد ،جز صدای آلاله

به ذره ذره ی جانم که از جفا سوزد
نشته است خدایا، هوای آلاله

برای آلاله نه ساله
که خیلی زود رفت
08/OCT

شانه


ساعت نزدیک پنج صبح بود که متروی کرج به سمت تهران ایستاد،به عکس همیشه که همه زور میزدند و هل میدادند و چند نفری را له میکردند تا سوار شوند در این ساعت به جز چند چهره ی خواب آلود و خسته که آرام حرکت میکردند و صدای کبوتر چاهی ها ،صدای دیگری نبود.
روی یک صندلی چهار نفره به امید اینکه کس دیگری ننشیند،نشستم.
هنوز درست حسابی از ایستگاه کرج خارج نشده بود که پسر و دختر جوانی روبروی من نشستند.
پلیرم را توی گوشم چپاندم و پلی کردم،دختر سبزه و ریزه بود ،با چشمانی پف کرده وسیاه و ابروانی کشیده و کیف سیاهی که گل های رز سفیدی داشت ،گذاشته بود روی پاهای قلمی اش و دستانش را جمع کرده بود زیر کیف
پسر خوش هیکل بود و خوش بر و رو،با دماغی عمل کرده و کیف چرمی کوچکی به رنگ قهوه ای .
چند لحظه بعد دست پسر پیچید دور گردن دختر و سر دختر روی شانه های پسر قرار گرفت.
پسر با نگاهی عاشقانه و مراقب ،دستانش را روی گردن دختر جمع کرد.لحظه ای به چشمان بسته ی دختر خیره شد و آهی کشید ،چشمانش را بست و سرش را روی خرمن موهای دختر گذاشت.
تمام موهای تنم سیخ شد ،بغض گلویم را چسبید و خیره ماندم به شانه.
حس کردم تنها ترین زن روی زمینم.
به سختی جلوی خودم را گرفتم تا به سمت شانه ی خالی نروم.
حاضر بودم همه چیزم را برای لحظه ای شانه بدهم ،کسی که موهایم را آرام نوازش کند،آه که این خواب، عجیب ،مزه میدهد.
چشمانم گرم شده بود که بلند شدم و آرام به سمت ته قطار رفتم،روی یک ردیف شش نفره ،پسری خیره به شیشه نشسته بود.
کنار دستش کیف سیاه رنگی دمر افتاده بود.قد بلندی داشت و تی شرت بسکتبالی سه ایکس لارجی پوشیده بود.
رنگ چشمانش از شیشه معلوم نبود،کتانی بزرگ سفید آبی رنگی به پا داشت و روی یقه اش عینک آفتابی به چشم میخورد.
-ببخشید ،میتونم روی شونه هاتون سرمو بزارم؟
پسر برگشت و متعجب نگاهم کرد،کمی جا به جا شد .لحظه ای سرش را خم کرد به زیر پاهایش.
چشمان میشی رنگی داشت .کیف اش را از کنار دستش برداشت و روی صندلی روبرویش گذاشت.
عینکش را از روی یقه باز کرد و گذاشت روی کیف.
آرام کنارش نشستم و با تردید خیره شدم به چشمانش.
آرامش خاصی داشت،دستش را بالا آورد و آرام سرم را به سمت شانه اش کشید



08/oct