ساعت نزدیک پنج صبح بود که متروی کرج به سمت تهران ایستاد،به عکس همیشه که همه زور میزدند و هل میدادند و چند نفری را له میکردند تا سوار شوند در این ساعت به جز چند چهره ی خواب آلود و خسته که آرام حرکت میکردند و صدای کبوتر چاهی ها ،صدای دیگری نبود.
روی یک صندلی چهار نفره به امید اینکه کس دیگری ننشیند،نشستم.
هنوز درست حسابی از ایستگاه کرج خارج نشده بود که پسر و دختر جوانی روبروی من نشستند.
پلیرم را توی گوشم چپاندم و پلی کردم،دختر سبزه و ریزه بود ،با چشمانی پف کرده وسیاه و ابروانی کشیده و کیف سیاهی که گل های رز سفیدی داشت ،گذاشته بود روی پاهای قلمی اش و دستانش را جمع کرده بود زیر کیف
پسر خوش هیکل بود و خوش بر و رو،با دماغی عمل کرده و کیف چرمی کوچکی به رنگ قهوه ای .
چند لحظه بعد دست پسر پیچید دور گردن دختر و سر دختر روی شانه های پسر قرار گرفت.
پسر با نگاهی عاشقانه و مراقب ،دستانش را روی گردن دختر جمع کرد.لحظه ای به چشمان بسته ی دختر خیره شد و آهی کشید ،چشمانش را بست و سرش را روی خرمن موهای دختر گذاشت.
تمام موهای تنم سیخ شد ،بغض گلویم را چسبید و خیره ماندم به شانه.
حس کردم تنها ترین زن روی زمینم.
به سختی جلوی خودم را گرفتم تا به سمت شانه ی خالی نروم.
حاضر بودم همه چیزم را برای لحظه ای شانه بدهم ،کسی که موهایم را آرام نوازش کند،آه که این خواب، عجیب ،مزه میدهد.
چشمانم گرم شده بود که بلند شدم و آرام به سمت ته قطار رفتم،روی یک ردیف شش نفره ،پسری خیره به شیشه نشسته بود.
کنار دستش کیف سیاه رنگی دمر افتاده بود.قد بلندی داشت و تی شرت بسکتبالی سه ایکس لارجی پوشیده بود.
رنگ چشمانش از شیشه معلوم نبود،کتانی بزرگ سفید آبی رنگی به پا داشت و روی یقه اش عینک آفتابی به چشم میخورد.
-ببخشید ،میتونم روی شونه هاتون سرمو بزارم؟
پسر برگشت و متعجب نگاهم کرد،کمی جا به جا شد .لحظه ای سرش را خم کرد به زیر پاهایش.
چشمان میشی رنگی داشت .کیف اش را از کنار دستش برداشت و روی صندلی روبرویش گذاشت.
عینکش را از روی یقه باز کرد و گذاشت روی کیف.
آرام کنارش نشستم و با تردید خیره شدم به چشمانش.
آرامش خاصی داشت،دستش را بالا آورد و آرام سرم را به سمت شانه اش کشید
08/oct


