Wednesday, December 2, 2009

کودک بی بازگشت

به انتها رسیدم

مداد را بر می دارم

من همه ی دیوار های کودکیم را نقاشی کرده بودم

در یک روز گرم زمستان

من با همه ی پرندگان آسمان خاکستری مهربان بوده ام

و تمامی ماهیانی که از برکه ی خستگی گرفتم را رها کردم

و دستان خسته ی مادر بزرگ را لای پاهایم گرم کردم

اما

اما

نمی دانم کی و کجا

بزرگ شدم

کفش برگشت برایم کوچک شده

مدادم را به من بده تا کودکیم را بکشم

فال فروش

دستای پینه بسته

قلبی که صد بار شکسته

***

لباساش تیکه تیکه

سرما رو تنش نشسته

***

چشاشون همیشه گریه

لباشون همیشه خنده

***

دستای اون بچه سرده

فال فروختنش یه درده

***

قلباشون قد یه صحرا

دلاشون قد یه دریا

***

نمی دونن که چی میشه

غماشون تا صبح فردا

***

کفش های پاره پوره

خونه هاشون خیلی دوره

***

چشمهای ما آدما کوره

حرفامون حرفای زوره

***

صحبت یه روز دو روز نیست

صحبت دو لقمه نون نیست

***

صحبت عشق و مرگه

صحبت یه عده مرده

*****.

به من بگو دوسم داری





به من میگی دوسم داری
میریو تنهام میزاری

میدونی قلبم میگیره
پا روی قلبم میزاری

به من بگو دوسم داری
تا بدونم مال منی

حالا تا دیدی بی کسم
هم با اونی هم با منی

چرا میری بعدش بهم
میگی دوسم نداری

فرداش پشیمون باز میای
دوباره دورم میزنی

برو دیگه بسته واسم
از هر جی عشق زده شدم

حالا برو تنهام بزار
دیگه ازت خسته شدم



Friday, November 27, 2009

مشوش




بی تو
و سلام سردت
زندگی
نفس
روح
بی معنیست
در دست های من آغاز زمان رخنه کرده
من ابر های سیاه را فرا خواندم
زمین مرد
همه مرد
و همه
یعنی خود من
ستاره ها نزدیک
اوج آرزوی من ترک تو شد


Sunday, November 15, 2009

باز میخواهد دلم


یک هوای باز می خواهد دلم
فرصت پــرواز میخواهد دلم
****
باز تنها مانده ام در این قفس
همنفس،همـراز میخواهد دلم
****
خسته ام از عشوه های روزگار
دلبری طنــــــــــاز میخواهد دلم
****
تار استادانه ی لطفی کجاست؟
پنجه ی شهنـــاز میخواهد دلم
****
در فریبستان این شهر غریب
بی کسم،دمسـاز میخواهد دلم
****
از مسیحای لــــــب یاقوتی ات
بوسه ای اعجاز میخواهد دلم
****
حرف دارد سینه ی بی کینه ام
مهلت ابــــــــــراز میخواهد دلم
****
گوش ها لبریز بانک نوحه شد
هان غزل پـرواز میخواهد دلم
****
آن شب عیشی که با هم داشتیم
نازنینا ، بــــــــاز میخواهد دلم
****
امشب از بین تمام شاعران
حافظ شیــــراز میخواهد دلم


اردیبهشت 87 کرج

Saturday, October 31, 2009

عشقولانه ها




من از خط لبت تقویم دارم
ز چشم نیم مستت بیم دارم

به راه عشق بازی پاکبازم
بگو تا دل به تو تسلیم دارم

الا ای هم نشین با بخت سبزم
بیا که ملک هفت اقلیم دارم

من از رسم الخط ابروی نازت
سیه مشق از پی تعلیم دارم

عزیز تا همیشه غایب من
بیا که دل به تو تقدیم دارم

سه تار سینه را با شور چشمت
شبیه مطربان تنظیم دارم

دلم خواهد که سیب قلب خود را
میان عاشقان تقسیم دارم

اگر سوی خیال آیی دوباره
تو را از جان و دل تکریم دارم

خرداد 87

شهر من




فرقی نمی کند
صبح با آن همه بار و بنه اش
که بیاید و بگذرد از کوچه های شهر
که ظهر
لم بدهد در سایه سار صدها دلخوشکنک های پیش رو
که در پارک بی قیدی
قدم بزند عصر در صف طولانی تشویش
و شب
تنهایی
ساعت هایی که تا گلو درهراس مرداب چشم های من فرو رفته اند
اینجا خواب
بهتر ار هزار بیداریست

Sunday, October 25, 2009

جزیره تنهایی


چه قدر آشناست این تپه
این درخت
این سایه سار
و پرتو نوری که بر تو میبارد از دریچه ها نا کجا
و فکر می کنی
بر سریر سرمدی
رها شده در عمیق آرامش آبی
****************************************************
و آنگاه
دعوت میشوی به تکان دستی
به اعماق روزی آلوده
و می نشینی بر هیاهوی سرسام جزیره ای تنها
تا نظاره کنی
تابوت رویاهایت را بر امواج
ساعت هایی که به تشییع تو می آیند

مهر 1387

Monday, September 28, 2009

قهوه ای


سلام به آیینه ی پشت سرت
و نه به تو
به خودت نگیر
اینهمه ابهام بینمان را لازم نکرده رفع کنی
همانجا
روی همان صندلی
و کنار او بنشین
احتیاجی نیست با او بودن را
با دروغی حل کنی
دست هایت همیشه رنگ نیرنگ بودند
شاید بشود گفت:
از دستت راحت شدم

شروع





زمان
در نقطه ی شروع من
چنان پافشارانه ایستاده
که گویی
من برای این زاده میشوم
تا جهانی را خراب کنم
یا بسازم
حرکت عقربه های این ساعت کهنه را
تا به انتهای این زایش اسفناک
بشمار
سایه به سایه
و با خنجرت
قلب این کودک را بشکاف
بدون درنگ
خواهش میکنم