Thursday, October 7, 2010

خدا،شیطان،پیامبر




در یک جای دور ، نه کره ی خاکی ما،در جایی خارج از کهکشان ما،یک سیاره بود به نام وی .
که در آن انسان های بسیاری زندگی می کردند.
زندگیشان بسیار زیبا بود،همه با هم دوست بودند،همه همدیگر را دوست داشتند،زندگی هایشان آرام بود و بدون حتی ذره ای زشتی.
گناه در اینجا لغتی بیگانه بود،قانون در یک جمله خلاصه شده بود:هر کاری میکنی،کن،اما به خودت و دیگران و اجسام اطرافت صدمه نزن.
و یک رسم داشتند:اگر کسی می خندید ،همه ی اهالی ده با او می خندیدند،بدون اینکه بخواهند علت را بفهمند.
و تنها چیزی را که دوست نمی داشتند شب بود،برای همین شب ها چشم هایشان را می بستند و حرف نمی زدند.
چون قانون هاشان ساده بود،همه از کوچک و بزرگ آنرا از بر بودند،انجامش میدادند و برای همین همه خوشحال بودند .
در سیاره ی وی کسی بر کسی متقدم و برتر نبود،کسی به کسی دستور نمیداد و هیچ کس قلب سیاهی نداشت.
سیاره وی خیلی کوچک بود،دو رودخانه داشت ،دو خورشید ،دو کوه و دو درخت.
یکی از روزها که یکی از خورشید ها غروب کرده بود و دیگری در پشت کوه اول اصرار پنهان شدن داشت ،ناگهان سر و کله ی یکی پیدا شد که ریش بلندی داشت، اهالی وی نشناختنش،اما خب ،در وسط میدان یک سفره برایش پهن کردند و جشن گرفتند،موقع خواب برایش تختی از گل برگ های صحرایی درست کردند و و بالشی از بوته ی پنبه.
فردای آن روز میهمانشان به آنها گفت:شما از چه آفریده شده اید؟
اهالی وی به همدیگر نگاه کردند و شانه هایشان را بالا انداختند و گفتند :خب که چه؟ و قاه قاه خندیدند.
میهمان گفت:من پیامبرم،از طرف خدا می آیم،خدایی که پنهان از چشم هاست ،در بین دو کوه است ،هر روز دو خورشید به آغوش او می روند تا روشنی دوباره بگیرند و صبح از آغوش او بر میخیزند،او شما را خلق کرده ،این هم کتاب اوست و شما باید او را بپرستید.
معجزه من اینست :سواد ندارم اما کتاب دارم و من اولین و آخرین پیامبر فرستاده شده هستم و بعد من کسی نیست.
اهالی وی گفتند :باشد،می پرستیم.
هنوز به چند روز نکشیده بود که قوانین ،پشت قوانین توسط پیامبر صادر شد و پیامبر شد سرور اهالی وی.
ساعتی نبود که پیامبر سر کسی داد نکشد و او را متهم به تخطی از کتاب نکند.
پیامبر دو عادت داشت:یکی همیشه ریشش را میخاراند و دیگری همیشه قبل غروب به سمت کوه می رفت تا پیش خدا برود.
هنوز به یک ماه نرسیده بود که همه با هم دشمن شدند و اگر کسی میخندید ،پیامبراو را به باد کتک می گرفت.
چون در کتاب نوشته بود که خنده گناه است،اما کسی معنی گناه را نمی دانست.
یک روز که اوضاع خیلی خراب بود و در هوای شهر بوی ذهم و سنگین کینه می آمد ،پیامبر گفت:یادتان می آید در روز اول ورودم؟همه در شادی و سرور بودید؟
همه به هم نگاه کردند،لبخندی زدند و با سر تایید کردند.
پیامبر گفت:میدانید چرا؟برای اینکه شیطان به دل هایتان رسوخ کرده و شما را به این سمت کشانده.
اهالی وی هر چه دقت کردند چیزی در دلشان ندیدند اما گفتند:باشد،چه کنیم؟
پیامبر گفت:من میروم در پشت کوه ها پیش خدا و شما هم همه ی سیاره را بگردید و هر وقت شیطان را پیدا کردید،یکی از خودتان را بکشید تا او فرار کند و بعد بیایید و به من بگویید .
اهالی ده پرسیدند:از کجا او را بشناسیم؟
پیامبر گفت:اگر غلغلکش دهید خون گریه میکند و به سمت دو کوه رفت و از دیده ها آرام آرام مخفی گشت.
اهالی وی همه جا را گشتند،هنوز روز تمام نشده بود که یکی آرام وارد سیاره وی شد،صورتش را با پارچه ای سیاه پوشانیده بود و چون او را نشناختند ،یکی گفت کمی قل قلکش دهید ،دادند،خون گریه کرد.
اهالی ده یک نوزاد را کشتند،خون نوزاد در تمام سیاره جاری شد ،اما به محض کشته شدن شیطان ریشش را خاراند و فرار کرد.
اهالی وی رقص کنان و پای کوبان به سمت کوه رفتند تا به پیامبر بگویند که شیطان فرار کرده است.
وقتی به پای کوه رسیدند نزدیک غروب دومین خورشید بود،پیامبر را در غار یافتند و به او خبر کشتن شیطان را دادند.
سپس با پیامبر به سمت خانه هایشان بر می گشتند که بچه ای گفت:حالا که تا اینجا آمده ایم ،من میخواهم خدا را ببینم.
پیامبر تا آمد حرفی بزند همه گفتند:ما هم ،ما هم و به سمت دو کوه دویدند.
وقتی به پشت کوه رسیدند شب شده بود،روی تخته سنگی کسی پشت به جمعیت نشسته بود و دو خورشید در کنارش به سنگی بسته شده بودند.
خدا گفت:به من نزدیک نشوید،شما نباید مرا ببینید
اما دیر شده بود و یکی از بچه ها به طرفش دوید و رو در رویش قرار گرفت و بلند داد زد:اینکه پیامبر است.
اهالی وی همه پیامبر را دوره کردند،پیامبر بلند شد و گفت:شما نباید می فهمیدید که من خدا هستم،گناه بزرگی کردید.
یکی از بچه ها در کنار سنگی که خدا نشسته بود،پارچه ی سیاهی پیدا کرد.
همه به همدیگر نگاه کردند،کمی فکر کردند،به دست های خونی شان نگاه کردند .کسی از اهالی وی گفت:پس خدا ،پیامبر و شیطان یکی بودند؟
همه با هم او و کتابش را آتش زدند ،خورشید ها را آزاد کردند و به سمت خانه هایشان برگشتند


08/oct

آمینا نه


آمینا
از من فرار نکن
من فکر می کنم
مهربان ترین موجود خلق شده ی خدا هستم
آمینا
من یقین دارم که مهربان ترینم
تو می توانی بر بالای آن بلندی بروی
همان که همه ی معشوق ها
در آن به هم می رسند
همان تپه ای که آفتاب
همیشه خودش را
از پشتش بالا می کشد
و به مردم بگویی
که از من دور نشوند
من می توانم کاری کنم
که روح عاصی آنها
در بهشتی ترین نقطه ی بهشت
آواز عشق سر دهد
آمینا
تو باورم می کنی؟
باورم کن آمینا


07/oct

آمینا هشت


آه
آمینا
خوب نگاه کن
به دورتر ها
خوب نگاه کن
ببین می توانی کسی را بیابی؟
که یک مشت
فقط یک مشت
هوای تازه به من برساند؟
من از تیره گی ها
از اینهمه اکسیژن ناخالص کثیف
خسته شده ام
خسته شده ام که ببینم
کسی
کسی که یک دستش هم لنگ است
و انتری در کنارش وول میزند
آسمان آبی ام را تیره کرده
کسی را میبینی آمینا؟

07/OCT

جنون




آبشاری از نگاهت را
در دلم ریختی

یک قطره از نگاهت کافی بود
تا درهای باغ جنون جهان را
به سوی من
باز کند

07/oct

Wednesday, October 6, 2010

جیر




پدر گفت :گاومون ایندفعه هلشتای * میزاد
من پرسیدم:یعنی چی ؟
-خب اون بزرگتره،اگه ماده باشه شیر بیشتر میده،اگه نر باشه خیلی بزرگتر میشه
ماده و نر فک کنم یه چی تو مایه های جی جی* دار و بدون جی جی میشه
پیشونی سفید که حسابی شیکمش بزرگ بود و جی جی هاشم باد کرده بود و حتمن پر شیر بود،این پا و اون پا میکرد
بابا میگفت امشب وقتشه،هر چه به پیشونی سفید نگاه کردم و ازش پرسیدم به من نگفت که وقتشه یا نه
اما بابا رفته بود گوششو ناز کرده بود و ازش پرسیده بود:امشبه؟درد داری؟پیشونی سفید بلند گفت:مـــــــــــــــــــــــا
بابای من زبون گاوا رو خوب می فهمید.
خسته شده بودم،هر چی بازی بلد بودم کردم،بدون دغل بازی ،دغل بازی خطرناک بود،آخه یه دفه:طویله تاریک تاریک بود و یه گوشش ورزایمان * بسته شده بود و مدام هوا رو بو میکشید و بر میگشت سمت پیشونی سفید .
ورزایمان اسم نداشت،بس که بد جنس بود،از چشاش خون میبارید،دیوونه بود،بابا میبردش جنگش میداد جمعه بازار ها
یه روز شیش تا گاو بزرگ تر از خودشو زده بود زمین ،تازه یکیشو همونجا سر بریدن،فکر کنم که دغل بازی کرده بود.
خلاصه از اون موقع به بعد دغل بازی نکردم
پیشونی سفید عرق کرده بود و پاهاش رو یه طور مسخره ای وا کرده بود ،انگار که الان یه پی پی گنده کنه ،از اونا که ازش بخار میاد و سبز رنگه،بابا دویید سمت خونه
-مـــــــــــــــــــــــــــا مــــــــــــــــــــــــــــــا
-بابا بیا پیشونی سفید داره میمیره
پاهای پیشونی سفید میلرزید و دمش رو بالا داده بود و شکمش هی تکون می خورد
ورزا هم شروع کرد سر و صدا کردن
چوب دستم را نشان ورزا دادم و گفتم:خفه شو قلچاق دیوز*
این فحش رو تازه یاد گرفته بودم،بابا به یکی از اون پلیسا گفته بود و اونم در رفته بود،همه پلیسا از بابا میترسیدن
شاید چون بابا تو انبار زیر طویله که هیچ کی به جز خودش جاشو نمی دونست کلی اسلحه داشت.
بابا داشت بر میگشت،از پشت پیشونی سفید یه چیزی زده بود بیرون.
-بابا اونجا رو نگاه،اون چیه؟
-گوساله داره به دنیا میاد
بابا همراش یه ملافه آورده بود و یه قیچی و یه سطل بزرگ که داشت پر آبش میکرد
به سمت پیشونی سفید رفت و آروم نازش کرد:زور بزن حیوون،زور بزن ،آفرین و بعد تندی پرید پشت گاو سر اون چیز عجیب رو گرفت،یه چیز کثیفی بود که آبکی بود و بوی گند میداد*
بابا آروم شروع کرد به کشیدنش و همزمان میگفت:زور بزن
من بس که زور زدم سرم گیج رفت و نشستم رو کاه ها
پیشونی سفید تند تند نفس میزد و هی خودشو به عقب هل میداد و یه صدای عجیبی عین زوزه ی سگ از خودش در می آورد.
بابا با دست چند تا به پشت گاو محکم زد ،عین سیلی هایی که به من میزد و گوشم سوت میکشید و انگار صورتت رو گرفتی رو منقل پر از ذغال قرمز شده ،واس قبل کباب ،آخ کباب
آب دهنم راه افتاد،اون چیز خیس یه دفعه ای آفتاد پایین و پیشونی سفید تندی برگشت سمتشو شروع کرد به لیسیدنش و چند دقیقه بعد یه چیز سیاه از توی اون در اومد و بابا هم قیچی رو برداشت،بلند شدم و نزدیک تر رفتم ،پیشونی سفید با شاخش هلم داد دور تر ،من اما گوساله ی سیاه و براقش رو دیدم
بابا با قیچی رفت سمت گوسایه و دودولش رو برید!* و اون چیز کثیف رو برداشت و انداخت پشت طویله
پیشونی سفید مشغول لیسیدن گوساله شد،گوساله پهن شده بود کف طویله و چشمای سیاهش تازه داشت وا میشد و چند دقیقه بعد با پاهای استخونی کوچیکش شروع کرد به لرزیدن و بلند شدن.
پیشونی سفید هنوز داشت خال خالی رو لیس میزد
-بابا اسمش بشه خال خالی؟
بابا نگاهی کرد و گفت:خب آره ،نگاه همه جاش خال سیاه و سفیده دیگه
خال خالی هی زور زد و هی افتاد،هی زور زد و افتاد
ورزا چشاش شده بود اندازه ماهیتابه
پیشونی سفید با سرش هی میزد به خال خالی
بابا گفت:تنبل خانوم بلند شو
من گفتم:خال خالی خانوم بلند شو ،نگاه کن جی جی مامانی رو؟پر شیره
خال خالی نگاهی به من کرد و بعد به جی جی پیشونی سفید و یه دفعه ای پرید و باز پاهاش لرزید و باز نزدیک بود بیفته که نیفتاد و پرید سمت جی جی و شروع کرد به خوردنش
ملچ ،ملچ،ملچ،ملچ
بابا ملافه رو انداخت رو خال خالیو و بعد سر پیشونی سفید رو ماچ کرد،منم رفتم خال خالی رو ماچ کردم،پوستش بوی گاو میداد.
بابا آب آورد چلوی پیشونی سفید گذاشت و بعد کاه آورد زیرش ریخت و نصفه کیسه علفا رو خالی کرد جلوش
خال خالی هنوز ملچ ملچ میکرد،انقد خورد که شیکمش باد کرد و بعدش بابا سطل و آورد و شروع کرد به دوشیدن
من خمیازه ای کشیدم و روی کاه ها دراز کشیدم و چشام داشت بسته می ...
آخرین چیزی که یادمه اینه که بابا بغلم کرد و برد خونه

بی سواد ها:
هلشتاین-نژادی اصیل از گاو های هلندی
پستان گاو
گاو نر
قلچماق دیوس
رحم گاو
ناف گوساله را برید


06/act

مقصر





دل ما را تو دریا میکنی یا نه؟
شبی خود را هویدا می کنی یا نه؟

اگر مجنون به صحرا هست سرگردان
ترحم بهر لیلا می کنی یا نه؟

گنه کارم ،گناهان مرا ای جان
تو از بنیاد حاشا می کنی یا نه؟

نمی دانم به دنبال چه می گردم
مرا با خنده رسوا می کنی یا نه

به دریای غم و اندوه بسیارم
مرا از غصه منها می کنی یا نه؟

من آن گم کرده راهم ، که پریشانم
ره ما را تو پیدا می کنی یا نه؟

ندارم غیر تو یاری تو می دانی
دلم را پاک و زیبا می کنی یا نه؟

من آن مستم که سر از پا نمی دانم
به رقص دل تو غوغا می کنی یا نه؟

رفیق زخم شیرین مغیلانم
نگاهی سمت صحرا می کنی یا نه؟

به غیر از خانه ات راهی نمی دانم
ز کاوه عشق بر پا می کنی یا نه؟


06/OCT
تخلص من در غزل خیال است
به دلیل وزن، این بار کاوه گذاشتم

نوشابه های سکوت




می آمدم
و بیابانی از هراس با من می آمد
خورشید
عمود بر ذهن من می تابید
شب بر شانه هایم
به انتظار نشسته بود
***
با بیابانی از هراس می آمدم
و عشق
بغض گلوگیری بود
سرگردان
بر مدار ابرهای بلورین
***
می آمدم
با معیاری از عریانی حوا
تا رازهای پنهان عشق را
در شب های بی ستاره ی وحشت
شماره کنم
***
می آمدم
شب با من می آمد
خسته،خسته
آهنگی نرم از بارش باران را
آویز گیسوان ابر می کردم
و می توانستم تنها
در اضطراب شبانه ی اندوه
گام های مضطرب خویش را
به معرض معامله بگذارم
کاش می توانستم
در انهدام فاصله ها
باغچه ی غریب گریبانت را
به زیارت لب های تشنه می بردم
***
می آمدم
و کاش می توانستم
در اتراق گاه اجباری
با مداد
نوشابه های سکوت نور را
می شکستم
و نگاهی ملایم
به جانب آفتاب میبردم

05/OCT


Sunday, October 3, 2010

راز



چرا تلاش نمی کنیم؟
که زبان اشیا را به نرمی بفهمیم
و راز جنگل را در صبح صادق ابری
محترم بشماریم
و بیندیشیم که در دریا
غرق نمی شویم
و آتش استخوان های یخ زده مان را گرم میکند
و باد موهای معشوقمان را پریشان
و خاک
همان دوست جدا نشدنی انسان
و آب و آتش و باد و خاک
با ما نسبتی دارند
نسبتی ابدی
به پهنای دشت سر سبز چشمان دوست داشتنی مادر بزرگ
و کلمه ها تنها برای این آمده اند تا عشق بیاموزند
و باروت برای آتش بازی
و گلوله برای تیر در کردنِ بعدِ عروسی
و من
تا تو را به عمق یک شب سپید ببرم
تلاش کن


3/OCT



Saturday, October 2, 2010

آمینا هفت



آمینا
من معنی عشق را می فهمم
و معنی دوست داشتن را می فهمم
من دروغ را می فهمم
آمینا
من میتوانم انتخاب کنم
میتوانم از شیطان دور بمانم
میتوانم مسیح را دوست بدارم
تو فکر میکنی من گنه کارم؟
از اینکه به گنجشک ها دانه نداده ام؟
پس بیا کمکم کن
یک سفره بگذاریم
و در کنار آب و آیینه و سبزه
همدیگر را ببوسیم
می آیی؟
می آیی آمینا؟


2/oct

آمینا شش




آمینا
میدانی آمینا
حالا که عشق ها
کامپیوتری شده اند
و همه چیز اینترنتی شده است
ما باید دعا کنیم آمینا
که خداوند به ما
دو بال مثل فرشته ها بدهد
تا در کهکشان ها
به دنبال یک کوه ساده بگردیم
که یک آبشار کوچک عاشقانه دارد
بنشینیم رو در رو
کمی صحبت کنیم
خیلی بخندیم،غش غش
من ببوسمت
موهایت را دست بکشم
تا آرام به خواب بروی
و من در خواب یک شکم سیر تماشایت کنم
به اندازه ی دو تا کوه فرهاد
عاشقت شوم

2/oct