Friday, April 8, 2011

روبان سیاه




این طور که نگاهم می کنی
چیزی تغییر نمی کند
مگر اینکه
جدا کنی مرا از خودم
و از این بغض گلو گیر
سیلابی بسازی
به وسعت اندوه جهان.
دیری نخواهد پایید
کنارت قاب خواهم شد



برای شوهر سحر
http://anidalton.blogfa.com/
8/Apr

دلتنگی ها


یک

تنهایی
رازی ست نا مکشوف
دور و دراز و دست نیافتنی
که از ابتدای خلقت
سایه ی ترس را
همچنان
با خود به یدک می کشد


دو

تنهایی
سر بر می آورد
وقتی نباشی
و سیل اندوه
می بردم
به اقیانوس فراموشی


سه

خواب دیدم
آمده ای
با لبخند و ریحان و پیراهنی با گل های ریز آبی
کاش
ایکاش
تا ابد در همین خواب
می ماندم


چهار

می گویند:
خواب برادر مرگ است و
بیداری
فرزند آدمی.
می خواهم عاق نمایم
این نا خلف را برای همیشه


پنج

وقتی دلتنگم
تو
با دستانی پر از حس آسمان
قلبم را پروانه ای می کنی
و بال های شکسته ام را وادار پرواز
وقتی دلتنگم
به خودم قول می دهم
این بار در قلبم زندانیت کنم

8/Apr


گناه



می ترسم!

اینجا،
در تنها،
کسی مرا می پاید
و آگاه است از راز نا گفته ی قلب من
کسی که پیچ و خم های گره پیشانی ام را می شناسد
و پرش های عصبی دست های نحیفم را می فهمد
و بی شک
آن شب بد خوابی
دست های لرزان مرا
در دست خود گرفته بود
و هذیان های مرا گوش می داد!
می ترسم
می دانم
پشت آن در و آن چراغ چشمک زن پنجره ی مه گرفته ی اشک ریز
کسی با دوربین دو چشمی اش
درون مغز مرا می کاود
صدای سورنا*
در تمام این اتاق بی خورشید پیچیده
ترسم از توست
وقتی که آخرین بار
قبل رفتنت
یک نگاه ایستادی
و تلخ خندی بی روح
روی لبان مرده ات بود
آری
تو تمام خیانت هایم را فهمیدی



سورنا نوعی ساز کوبشی

8/Apr

طالش


آسمان در آغوش سفت هزاران ابر بی خیال و خسته
آرمیده
و کوه ها
در خم و پیچ جاده ها
آرام
مرا به ترنم نم نم باران
و نسیمی آرام
میهمان کرده
زیر ده انگشت پاهایم
نبض هزاران گیاه می تپد
و بوته های خیس پوستم را به حس پایدار روح سبز زندگی می رساند
من
لخت و عور
با روحی عریان از سیاهی
چنگ می زنم دیوانگی دوست داشتی خودم را
فریاد می زنم
گیلان دوستت دارم

2/Apr

هیپی


بر میگردم
به تو سلام می کنم
در جیب هایم عشق دارم
و به دست هایم
ماسیده عطر هزاران قلب شکسته
و شبهایی پر اشک
روی شانه هایم سنگینی غربت غروب
بر می گردم اما
اما باورت می شود؟
عاشق نشده
هزاران بار شکست خورده ام

1/APR/11
برای رویا



Friday, March 18, 2011

سی سال و اندیست


صحبت امروز و فردا نیست
یا دیروز
پارسال و پیرار
صحبت سی سال است
که رفته ای با آینه و شمعدانی
و همیشه با من است
شب و شالی و شلال گیسویی در باد
تقصیر من نیست
یا تو
تقدیر شاید
و تمام رفت و آمد های حاشیه رود شب
***
باید سری به چافرود بزنم
و آواز غریبی که بُعد وُسعت ها را حاشوری به رنگ غروب می پاشد
و مرا
و رویاهایم را
به وسعت مردابی در آنسوی نِی نَوای نِی ها

***
باید سری به چافرود بزنم
به مردان شالیکار
به زمزمه های نارس خوشه های برنج
به ماه
به آینه های ترک خورده ی سی سالگی
و به کودکی با سایه ی مبهم پشت لبش
که هنوز زمزمه می کند:
ترا من چشم در راهم*

***
برای رفتن به سرزمین لوط
نیازی به ویزا نیست
بهایش را مردانی پرداخت کرده اند که قرنها
خواب را حرام کرده اند
به چشمان معصوم شب
تنها تبصره ی نا نوشته
عِرض در اِزای اَرز
حقیقت نیاز و مجاز ناز
رنج سفر برای روسپیان پروازی
و غارت بی دردسر چاه های نفت

17.march

Thursday, March 17, 2011

کافی


مرا همین بس
که ببوسی مرا
و در خم آن رقص جادویی آهنگینت
دستی به آن مارپیچ پر انحنا برسانم
گیسوانت را نوازش
مرا همین بس
که روزی هزار بار زیر گوشت
آرام
بگویم:
عاشقانه
دوستت دارم

17.mar



kiss!



می دانی؟
وقتی کنارت می نشینم
هزار موسیقی و ترانه
از هر سلول مغزم
به روی لب هایم میریزد
و می مانم!!؟
چگونه بگویم آخر؟
اینهمه را؟!!
برای گفتنش
راهی نیست
مجبورم
دستانم را به آبشار موهایت گره بزنم
و لبانت را ببوسم
آپلود اینهمه کلمه را حس می کنی؟

17.march.2011

Accident




آری
تقدیرم این بود
چنان درگیر چشمانت شوم
که نفس کشیدن فراموشم شود

17.mar

Tuesday, March 1, 2011

بیزاری







من از آیینه های خــــــــالی،از تصویر بیزارم
ز شکلک ها ،که هر آن می شود تکثیر بیزارم


بیا در باغ یکرنگی،هوای عشق را سر کن
مرو در کوی نا اهلان،که از تزویر بیزارم


چه می جویی، تو از تُرفند های زاهد و صوفی
ز استغفـــــــــــار شیخ و توبه و تکفیر، بیزارم


چنان زخمی به تن دارم،ز خویشان و عزیزانم
که از ایــــــن روزگارِ هرزه ی بی پیر بیزارم


به جرم حــق،بدار آویختندم صد هزاران بار
که چون حلاج،از بانگ خوش تکبیر بیزارم


ندانم چون رقم خوردست بخت نا بسامانم
چه پیشانی نوشتی،داد از این تقریر بیزارم


که گفته هر کسی را ،قسمتی باشد از این هستی
خطا باشـــــــــد کجا عدل است،از تقدیر بیزارم


من این یک لقمه از نو کیسه های بی بُن دوران
نمی خواهم که از هر ضربه ی شمشیر بیزارم


خیال و یـــــک جهان امید،از دادار بی همتا
که قلبن ،از خود و از این همه توفیر بیزارم


1.Mar