Sunday, October 3, 2010

راز



چرا تلاش نمی کنیم؟
که زبان اشیا را به نرمی بفهمیم
و راز جنگل را در صبح صادق ابری
محترم بشماریم
و بیندیشیم که در دریا
غرق نمی شویم
و آتش استخوان های یخ زده مان را گرم میکند
و باد موهای معشوقمان را پریشان
و خاک
همان دوست جدا نشدنی انسان
و آب و آتش و باد و خاک
با ما نسبتی دارند
نسبتی ابدی
به پهنای دشت سر سبز چشمان دوست داشتنی مادر بزرگ
و کلمه ها تنها برای این آمده اند تا عشق بیاموزند
و باروت برای آتش بازی
و گلوله برای تیر در کردنِ بعدِ عروسی
و من
تا تو را به عمق یک شب سپید ببرم
تلاش کن


3/OCT



Saturday, October 2, 2010

آمینا هفت



آمینا
من معنی عشق را می فهمم
و معنی دوست داشتن را می فهمم
من دروغ را می فهمم
آمینا
من میتوانم انتخاب کنم
میتوانم از شیطان دور بمانم
میتوانم مسیح را دوست بدارم
تو فکر میکنی من گنه کارم؟
از اینکه به گنجشک ها دانه نداده ام؟
پس بیا کمکم کن
یک سفره بگذاریم
و در کنار آب و آیینه و سبزه
همدیگر را ببوسیم
می آیی؟
می آیی آمینا؟


2/oct

آمینا شش




آمینا
میدانی آمینا
حالا که عشق ها
کامپیوتری شده اند
و همه چیز اینترنتی شده است
ما باید دعا کنیم آمینا
که خداوند به ما
دو بال مثل فرشته ها بدهد
تا در کهکشان ها
به دنبال یک کوه ساده بگردیم
که یک آبشار کوچک عاشقانه دارد
بنشینیم رو در رو
کمی صحبت کنیم
خیلی بخندیم،غش غش
من ببوسمت
موهایت را دست بکشم
تا آرام به خواب بروی
و من در خواب یک شکم سیر تماشایت کنم
به اندازه ی دو تا کوه فرهاد
عاشقت شوم

2/oct

Thursday, September 30, 2010

نگاه ها




روبروی کاوه مینشینم
آیینه سیاه میشود
تمرین میکنم تو را
تو
از پشت پرده های نارنجی اتاقت دست تکان میدهی
من اما خجالت میکشم
نگاه خیره ی من به تنهایی
به آن ققنوس قرمز
و رفتی
آنقدر دست میتکانم
اتاق خالی از تو را
که دستها یم پرواز میکند قاصدک را
من
آیینه
تو
به هم نمیرسیم
نپرس چرا
نپرس
من معنی عشق را نفهمیده ام
میترسم هرگز ندانم که رژ ات طعم سیب ترش است
بوی تنت همان بچه آهو
و آن سیاه تار به تار
که هر بار روبروی آینه شانه میکنیشان
من آتش میگیرم
بوی نگاهت از پشت پنجره
نگاه های معنی دارت
آوای آن خودخوری مدام
بوی ترس در فضای اتاقم پیچیده
از سر کوچه
تو با لبانی صورتی و شاد
به سمت من می آیی
نگاه من به جوی آب
نگاه من به خودم
به ترس
به خجالت
به احمق ترین عاشق این کره ی دور افتاده ی نیمه گرد سبز رنگ بی آبِ خاکی
وقتی که آرام دور میشوی
نگاه میشوم
روبروی پنجره ات می ایستم
اما
جرات نگاه ندارم
روبروی خودم مینشینم
چشمان میشی ام سیاه میشود

30/SEP/10

Wednesday, September 29, 2010

آمینا و ندا







آمینا
تو فکر میکنی
غروب غمگین است؟
من بی آنکه
مخالفتی با تو داشته باشم
غروب را دوست دارم
آمینا
هرگز نمانده ام
تا از بمب های افتاده برایم بگویند
من با بمب ها افتاده ام!
من باد های هرزه را دیده ام
اصلن با بادها وزیده ام
هرگز خواب نبوده ام
من غروب را دوست دارم
آمینا
من از شیارها و کمین
همیشه میدیدم
که چگونه آدم ها به گلوله اصابت میکردند
و چه عارفانه
در آسمان منتشر میشدند
من ندا را دیدم آمینا
که به سمت گلوله ی خشمگین دوید
و غرق خون شد
روی زمین غلطید
اما باور نکرد مرگ را
و شیارهای خون مثل مار های سرخ رنگ
از سوراخ های بینی و دهانش
روی دست های من ریخت
روی زمین
آمینا
آنها سایبان نداشتند
و من عجیب ،سرخی غروب را دوست دارم


تقدیم به اسطوره ی انقلاب جدید جوانان ایران
ندا آقا سلطان
29/sep

Tuesday, September 28, 2010

آمینا پنج




آمینا
بیا به مسافرت برویم
بیا به شهری سفر کنیم
که خیلی تازه است
و خیلی گرم است
آمینا بیا به ابتدای فصل بهار سفر کنیم
بیا به ساحل های شنی گرمسیری
که همه لخت و عور در کنار هم دراز میکشند
در کنارت دراز بکشم
و آفتاب بگیرم
آمینا
بیا به آنجا که بهار خانه کرده
سفر کنیم
بیا دست هایم را بگیر و بگو
دوستم داری
بیا و بگو
تمام سفرهای مرا با من خواهی بود
آمینا؟
کوله پشتی ات را بسته ای؟

28/sep

Sunday, September 26, 2010

آمینا چهار



آمینا
جنگل را نترسان
جنگل معلم کودکی هایم بود
آن وقت ها من
جنگل را دوست نداشتم
وقتی درسهایم را بلد نبودم
جنگل مرا میترساند
سیاه میشد
مرا کتک میزد
وقتی که میدویدم
شاخه هایش تکان میخورد
آمینا
آمینا
وقتی که بزرگ شدم
فهمیدم چه معلم مهربانی بود
جنگل
که مرا از همه ی ترس هایم رها کرد
بانی شد
جرات پیدا کنم
عاشق تو شوم

26/sep

Saturday, September 25, 2010

آمینا سه






آمینا
نزدیک تر بیا
من از کفشهایم عذر خواهی کرده ام
من از کفش هایم خواسته ام
که مرا به تو
نزدیکتر کند
اما
آه
آمینا
می خواهم چشمانم را
چند ماهی
به انجمن شعر و ادب بفرستم
شاید شاعر بشود!
و با مروارید استعاره
گردنبندی بسازد برای گردن تو

25/sep

Thursday, September 23, 2010

سرخ ها



به آن زمان که ترا باغِ ناله میکردند

بدشتِ سینه ی من،رنگِ لاله میکردند

نشسته چشمِ من از درد، تا سپیده ی خون

به آن شبی که غمت را حواله میکردند

زِ فصلِ سردِ غلیظی غمِ عبورِ مرا

میانِ دفترِ مویت حواله میکردند

برایِ مرهمِ زخمم، به نامِ یارانم

محبتی به طریقِ زواله میکردند

به بامِ مصطبه ی خون نشت آوازم

که جانِ سبزِ مرا در شواله میکردند

ز رازعالمِ هستی چه دیده ای خیال؟

که شعرِ نابِ ترا در قباله میکردند

13/jul/08


آمینا دو





آمینا
بیا کنار درختی که با هم آشنا شدیم،بمان
و نگهبانی بده
تا من
تمام غم های گذشته ام را
در گودالی دفن کنم
***
آمینا
هنوز هم دلواپس خواب های پریشانت هستی؟
وقتی با تو هستم
آسمان از خجالت
آبی میشود
و نگاه خورشید را میبینم
که به دنبال ماه می گردد

20/sep