Tuesday, December 7, 2010
Monday, December 6, 2010
قاتل جاری
و بعد
ماه پشت ابر
رود دیوانه
نوای غمگین آن کو کوی شب خوان
مخلوط با آرامش نی
نوید میدهد:
تو رفته ای
****
تو رفته ای
دیگر کسی در پسکوچه های روستامان قدم نمیزند
تو رفته ای و دیگر
هیچ کدام از پسر های ده
رویایت را نمی بیند
و شب ها را گریه نمی کنند
فقط گاهی صدای فحاشی
به رود
دیگر کوچه ات غرق آواز عاشقانه نیست
دیگر کسی نمی اندازد پشت در خانه تان
نامه ها یی پر از لک اشک
و هیچ کس
به رودخانه سلام نمی دهد
***
تو رفته ای
به عشق تو
اما من
از پل چوبی سفید تق و لق نیمه شکسته میخ طویله ای
چشم ها قرمز
گونه ها پر اشک
یک دشنه در دستم
زیر لب:به سمت تو می آیم
سوراخ خواهم کرد قلب این قاتل را
شیرجه
***
6/dec
Saturday, December 4, 2010
LovE tIMe!
حتی با باد ،قسمت نخواهم کرد
تنهایی شیرینم را
که سهم تو
با دلتنگی هایم به خواب رفته
آرام نفس میکشم
آرام برایت لالایی
دست می کشم خم هر طره ی گیسویت را
عمیق نفس می کشم
ریه هایم غرق یاس می شود
دست می کشم تمام پیچ و خم اندامت را
با هیچ زنده یا مرده ای شریک این لحظه نخواهم شد
انگشتانم را گره هر انگشتت میکنم
انگشتانی که مثل آرشه های ویولن
لطیف و شکنندست
آرام آرام
لبانت را می بوسم
حتی با خدا قسمت نخواهم کرد این لحظه را
به خواب می روم لب بر لب
کنار پنجره ای که به خیابان چشم دوخته است
میان خواب و بیداری
آرام می گویم :
دوستت دارم
تقدیم به پایه ترین چتر کل روم های یاهو ریحانه جون
4/dec
باد ها
بر هزار صندلی خالی
نشسته ام
و باد
آه
این باد هرزه
و تو
تو در کجای سرزمین من ایستاده ای
که باد
اینگونه پریشان می کند
برگ برگ خاطرات کودکیهایم را
صاعقه های مهر
سیاهی سالیان را
آرام
آب می کنند
و من
می اندیشم
به ندیده هایم
به نا شنیده ها
به تو
که هر کجا می رسم
هر کجای این سرزمین بکر را
کشف ات می کنم
تو آنجا معنا داری
تو انجایی
و همه ی وجود من
بی آنکه دسته گلی داشته باشد
ترانه در گلو
عشق را برایت می خوانم
4/dec
Friday, December 3, 2010
هندو
در یک مشت تاریکی نشسته ام.از صبح اینجایم اما نمی دانم از كامادو چه می خواهم.
كامادو روبروی من ایستاده،برق میزند،چشمانش بی رمق است،آنقدر بی رمق که شک میکنی بتواند کاری برایت کند.
کمی آنطرف تر شیوا عبوس و جدی ایستاده،اخمو نگاهم میکند.
عودی که در دست من است آرام به انتها میرسد،بوی آرام گل سرخ مشامم را نوازش می کند.
از صبح تنها ایستاده ام روبروی كامادو و حرفی ندارم با او که بزنم.گیجی، منگی، تاریکی و چشمان مرده ی شیوا خسته ام کرده.
از ماه قبل مدام دلتنگ كامادو می شدم،اما چرا ،نمی فهمم.
من که کسی را زیر سر ندارم؟نه وقتش را دارم ،نه رویش را،نه زبانش را ،بس که بی عرضه ام.
دستم میرود سمت زمین تا بلند شوم و بروم خانه که صدای پایی نرم و آهسته نزدیک میشود.
جا به جا میشوم سر جایم و باز به حالت تعظیم می نشینم جلوی الهه ی شیوا.
طرف می ایستد روبروی كامادو،عطر دخترانه اش می پیچد زیر بینی ام.
در دود عود من گم شده،زیر لب چیز هایی می گوید.
چند دقیقه بعد بغض کرده حرف میزند با كامادو:آخه ... دوستش دارم...بش بگم؟...
نمیدانم حضورم را میداند یا بس که محو دعاست کسی را نمیبیند.
کمی جرات پیدا می کنم و آرام بلند می شوم.تا كامادو می روم و نزدیکش می نشینم.
کمی نزدیک تر می روم،کنار میزنم ابر های بین مان را،و زیر چشمی می پایمش.
زیباست،چشمانش بسته است و صورتش پر اشک،ابروانی مثال کمان آرش،لبانی مینیاتوری،چانه ای کیپ برای بوسه،اندامی ریز و آهنگین،انگشتانی لاغر و کشیده که به هم مشتشان کرده ،یک در میان،و گرفته روی سینه اش،عین ابر بهار می گرید.
رو به كامادو می کنم،لبخند زیرکانه ای می زنم،یک چشمک کوچک و اشاره می کنم به دختر،كامادو اما همانطور بی حس نگاهم می کند.
عود را به پیشانی میشکم و به روی لب ها و آرام می بوسم.
گریه دختر شدید تر شده ،در میان گریه کسی را صدا میکند:
-کا..
دقیق می شوم
-کاوی..
زده به سرم،توهم زده ام
-کاوی
یا الهه ی سرسوتی
سرم را بلند می کنم و آنقدر به دختر نزدیک می شوم که می توانم گوشش را ببوسم،هر چه نگاهش می کنم نمیشناسمش.
همانطور که زل زده ام به او ،بدون مقدمه بر می گردد و چشم در چشم می شویم،می خواهم خودم را عقب بکشم تا نترسد،اما دیر شده
یا الهه ی ناهید
زیباییش ظرافتی دارد به اندازه ی یک روز نم نم بارانی
قبل از اینکه بفهمم چه شده عود ها را به سمتی پرت می کند و در آغوشم میگیرد و زیر لب می گوید:
آه،ممنون كامادو
آرام می گویم:ترکوندی کامادو
***
الهه ی کامادو:الهه ی عشق -هندو
الهه ی شیوا:الهی مرگ -هندو
الهه ی سرسوتی:الهه ی علم و دانش و همسر برهما- هندو
الهه ی ناهید:الهه ی زیبایی-هندو
کاوی:اسم پسر هندو برداشت از سایت
http://www.hindunames.net/boy-names-any-page-8.htm
4/dec
Subscribe to:
Posts (Atom)









