Saturday, July 16, 2011

خیانت های ممتد


پدر دورادور با او آشنا بود،جایش را پرسیدم
گفت: قهوه خونه پیر بازار رشت،اما یه زمانی برو که توپ باشه وگرنه سگ اخلاقه
گفتم چی میکشه؟گفت هر...ن
غروبی دم در قهوه خونه که رسیدم پشیمان شدم.
من،بچه مثبت ،اینجا،قهوه خونه،پر دود و دم و یه مش پیر مرد شیره ای و ....
به اطراف نگاهی کردم ،چهره ی آشنایی نبود، تندی پریدم تو قهوه خونه،چشمام که به تاریکی عادت کرد رفتم سمت پیشخوان ،قهوه خونه چی استادانه تعداد زیادی چای را، روی جف دستاش میزان کرده بود و داشت میرفت سمت میزها که رسیدم
با استاد رحمانی کار دارم
با سر گوشه ای را نشان داد :آقا نصرت و رفت سراغ کارش
بچه ی پا منار تهران بود و همسرش بچه ی رشت ،چهره ای داشت صد در صد هنرمندی و آرام
چشمانی که هوش از آن می بارید و پدر می گفت قبلن ها کلی تیپ داشته و کلی طرفدار تو دهه ی 50
سبیل با مزه ای داشت و پوست تیره ی صورتش نشان از بیماری کلیوی اش می داد.
سلام دادم و نشستم،چشمانش را ریز کرد و گفت:واس اینجا هنوز بچه ای
آرام خندیدم و گفتم :اومدم شما رو ببینم استاد ،چند دقیقه ای وقتتون رو بگیرم
-شاعری؟
-گاهی ،پرت و پلا می گم
-نگو نگو ،از خوب سنی شروع کردی ،خوبه خوبه،یکی از کاراتو بخون


وقتی که از پاییز می گذرم و از بارش تگرگ))
تو ایستاده ای و دیگران را می پایی
آرزو دارم وقتی از کوچه تان می گذرم
تو که چتر به دست درخشش چشمانت را به همه می بخشی
((به من نگاه کنی


گفتم مال پارساله سر تکان داد و گفت قشنگه اما وزن شعریش کامل نیست،واس سنت خوبه
تشکر کردم و گفتم :استاد هوای اینجا به من نمیسازه،میرم سر اصل مطلب
-اینروز ها با هر که دوست می شوم احساس می کنم آنقدر دوست بوده ایم که دیگر وقت خیانت است*
تلخ خندید،
ادامه دادم:من معنیش رو درک نمی کنم استاد،میخاین بگین مشکل از شماست یا بقیه؟
-بحث مشکل داشتن نیست،بحث کلیه در مورد اون خفقانی که حکم فرماست،خفقانی که باعث میشه فکر همه ما،من و تو اونی که اونجاست(با دستش شخص نا مشخصی را نشان داد)خراب بشه،فاسد بشه،مشکلاتی که وادار می کنه ما ها رو حتی اگه خیانت نکنیم،مدام به فکرش زندگی کنیم،یا کنیم یا در حقمون کنن.
می خام بگم وقتی دوستیم با یکی طولانی میشه ، قبل اینکه بهم خیانت کنه من این کارو کنم.


حالا که دوازده سال از آن بحث چند دقیقه ای می گذرد من به حرفش رسیده ام.رسیده ام به خیانتی که هر روز در حقم میشود و من در حق دیگران

*از استاد رحمانی


16.jul







Tuesday, July 5, 2011

تجسم



باد
پرده را کنار می زند
فکر می کند
زن
روی مبل خوابیده
باد
رد می شود از هیاهوی اشیای اتاق
و در آغوش زن آرام میگیرد
می اندیشد : به روز هایی که لب داشت


5 jul

Monday, July 4, 2011

*و باد ما را با خود خواهد برد



و باد
تمام هفت سالگیم را با خود برد
خواهرم را با خود برد و در هاله ای از مرز زندگی و مرگ رهایم کرد
کودکیم را در پس بوته های خاردار تمشک
گم کرد
و زوزه ی باد بود که تمام آن شیطنت های شیرین بچه گیم را
در لابه لای هزاران گرفتاری و خشم و اندوه پنهان کرد
مرا به سکوت وا داشت
بین من و خودم فاصله انداخت
بین من و او
بین من و عشق
من و دریا
آسمان و من
و باد وحشی بال های پرواز من را شکست
و باد بود که یک روز آفتابی را برایم شب زمستانی کرد
وادارم کرد بخوانم:هوا بس نا جوانمردانه سرد است **
و یک روز که به خودم آمدم
آدمی بودم سرگردان و بی نام
آری
همین باد بود که مرا با خود غریبه کرد



*از شاعر سیاهی ها فروغ فرخزاد
** از استاد مهدی اخوان ثالث
4 jul

خروج


و تمام ریسمان هایی که برای وزن آبی عشقمان
بافته بودم را
بعد تو
برای دار زدن تفکر سیاهم استفاده کردم


4 jul

Sunday, June 26, 2011

تو و گناه



تو و دست های من
تو و آغوش ام
تو و بوسه های سیری نا پذیر
تو و انفجار آدرنالین،طپش قلب
تو و لذت رقص پیچ در پیچِ پیچ پیچکِ پیچِ کمرت
تو و شکستن بت،آن نا دیده ی به غلط پرستش شده
تو و مفهوم درست خدا
تو یعنی رهایم آسمان بادبادک ها را
تو و من
من و تو
تو
شیرین ترین گناه نا بخشودنی بدون عذاب وجدانی
بیا دوباره تکرارت کنم


26 june
for nasam

دو،بی یک





بال هایم
نای پرواز ندارد
و دریچه ها
پشت چشمان جن
مدام پلک می زنند
و تو
که با قیچی
بال هایم را کوتاه می کنی
کبوتر جلد تو
و حس مدام فرار

آنقدر اسیرت بودم که بوی قفس گرفته ام


26 june

Guilty



ما مجرمیم
وقتی
عادت مقدس را پاس داشتیم
باد و شالیزار
چلچله و چافرود
تو و من


26 june

کبوتر پنج


مشتی دانه در مشت ها
و اندوهی به مقیاس اقیانوس
در سینه دارم
هر شب رویاهایم را
در هوای کبوترانت پرواز می دهم
کبوتر میشوم پشت شیشه ی اتاقت
تک می زنم مدام پنجره ات را
خسته ام
بق بقو
گرسنه ام
بق بقو
چینه دانم خالیست
و هوا سرد

برای مشتی دانه
پنجره را بگشا
تا آغوشت را پرواز کنم



24 june


کبوتر چهار



در کشمکش نفس های سکوت
از دست های من می نوشیدند
کبوتران بی پروا
و ما تشنه تر از همیشه
رویاهایمان را پرواز می دادیم
تا دور دست های ممنوع مرز مهتاب

23 june

کبوتر سه



کبوترانت را
در هوای من پرواز می دادی
وقتی شالی
دانه سفت می کرد
و من چه خوشبخت بودم
وقتی نسیم
موهایت را کنار می زد
برای تماشای پلک های بسته ات

21 june