Showing posts with label داستان بلند. Show all posts
Showing posts with label داستان بلند. Show all posts

Wednesday, September 15, 2010

ملکه




زنجره*ها در اوج گرمای آفتاب چنان میخواندند که گویی خورشید را لعنت میفرستادند،مشتی رحیم بیل به دوش به سمت مزرعه میرفت.
قد بلند بود و لاغر ،پوست تیره ای داشت ،صورت اش چروکیده و خشک،دستهایش پینه بسته و بزرگ ،پیراهن چرکی به تن کرده بود و شلواری که یک روزی سیاه بود و میلنگید،بیشتر از پنج سال بود که شدید میلنگید.
از وقتی همسرش مرده بود کمتر حرف میزد و کمتر به قهوه خانه میرفت.
با اینکه نزدیک پنجاه و شش سال داشت اما هفتاد ساله به نظر میرسید.
کنار مزرعه اش را چند بوته ی خیار و گوجه کاشته بود،لحظه ای ایستاد و با بیل از کانال آب برداشت و ریخت پای بوته ها.
امسال را بیشتر طارم* کاشته بود و یک کمی هم ده سی سی* برای مصرف خودش.
به پول طارم ها برای درمان زانویش احتیاج داشت،دردش کشنده و هر روز بد تر میشد،بعد اینکه دکتر های انزلی نفهمیده بودند دردش را و فقط دارو های الکی به خوردش داده بودند که باعث میشد اسهال شود رفته بود رشت پیش دکتر ساتیام که هندی بود و کارش درست،ساتیام برایش چند داروی دست ساز با روغن مار و مورچه ساخته بود و دردش را کمی خوابانده بود ، اما گفته بود که برای عمل آماده شود.
وسط کرت*ها ایستاد و تا ته مزرعه را نگاهی انداخت،کرت ششمی کم آب بود،آرام از روی کرت های نازک رفت و راه آبش را بیشتر کرد،آفتاب گردنش را میسوزاند،کلاه حصیری اش را به عقب هل داد و کرت بعدی را صاف کرد و گیل کاوشی*که سعی میکرد در گل و لای مخفی شود را با سر بیل دو نیم کرد.
انتهای مزرعه اش به یاد همسرش چند متری گل سرخ کاشته بود،به سمتشان رفت و با بیل آبشان داد.
داشت بر میشگت که صدایی شنید:فش فـــــــــــــــش فــــــش، نگاه کرد،دور خودش چرخید،اما چیزی ندید.
حتم صدا از آن طرف کانال می آمد،به سمت یکی از گل ها را که حسابی قد کشیده بود و یک گل جگری رنگ به اندازه ی کف دستش داده بود رفت و بینی اش را چسباند ،چشمانش را بست و عمیق ترین نفسی که بلد بود را گرفت.
چشمانش را که باز کرد زیر بوته چیزی وول میخورد،چشمانش را تنگ کرد و دقت کرد:یک مار سفید براق بود با یک نقطه ی قرمز روی سرش،و مار سیاه بزرگی که انگار واکسش زده باشند چسبیده بود گلوی مار سفید را
صدا باز آمد:فیش فیش فیــــــــــــش
-ای بابا ولش کن حیوان ،بی صاحاب ولش کن
مار سفید آرام و بی نفس وول می خورد،لحظه ای مردد ماند،بیل را با دو دست گرفت و گذاشت بین دو مارو تکان داد.
منصرف شد و پیش خودش گفت :طبیعت است دیگر بروم خانه،اما نگاهش به چشمان سیاه و شفاف مار سفید افتاد و قطره اشکی که آرام از چشمان مار سرازیر شد،عصبانی شد وبا شدت بیشتری بیل را تکان داد.
مار سیاه اما چموش تر از این حرف ها بود:بابا حیوان ولش کن کشتیش ، پدر کشتگی داری مگر؟ولش کن و باز بیل را تکان داد :بر شیطان لعنت ،حیوان ولش کن با بیل میزنم دو نصفت میکنما،عجب زبان نفهمست.
مار سفید دیگر تکان نمیخورد و چشمانش نیمه باز بود،بیل را بالا آورد و روی کمر مار سیاه فرود آورد
لبه ی تیز بیل پشت سر مار سیاه را شکافت و مار دو تکه شد،از تکه ی پشت سرش قلب کوچک قرمزی تند و تند می تپید و خونی که آرام میپاشید پای گل سرخ های مشتی رحیم.
-ای به ذات سیاه شیطان لعنت،استغفراله.
خیره شد به مار سفید،تکان نمیخورد:ای لعنت خدا ،کشتیش مولو کتو*
دو تکه ی مار سیاه را انداخت لای بوته های خار دار تمشک و مار سفید را هم پرت کرد کنار برکه
آفتاب کم کم غروب میکرد،مشتی رحیم آخرین بازدید هایش را کرد و سلانه سلانه به سمت خانه رفت
وضو گرفت و به نماز نشست،زیر لوبیا را روشن کرد و سماق و روغن زیتون را آورد روی تکه سفره اش
آتش تنور را روشن کرد و خمیری که صبح آماده کرد را ورز داد و گردش کرد،با مهارت زیادی خمیر را صاف کرد و چسباند به داخل تنور پرآتش.دو تا نان که درست کرد یادش آمد که یک نفرست ،همسرش نیست،هنوز بعد از دو سال عادت درست کردن دو نان از سرش نپریده بود.ضبط یک کاسته ی آمریکایی اش را روشن کرد و ولومش را کمی بلند کرد(صدای فرامرز دعایی* پیچید توی اتاق):
به خون من، به خون من، واسه ای خوب تی دســـــــــته بنازم نازنین تی ناز شسته*
****
آفتاب نزده با درد پایش از خواب پرید،قوطی روغن را برداشت و درش را باز کرد،دستانش از درد میلرزید،درش را به کناری انداخت و دو انگشت اشاره و سبابه اش را فرو کرد توی قوطی و تند مالید به کاسه ی زانو اش:آه خدا
یک ساعت بعد درد هنوز ادامه داشت،آرام بلند شد و کتری را از روی منقل بر داشت،خالیش کرد توی قوری و کمی ساقه چای اضافه کرد و دوباره گذاشتش روی منقل.
نزدیک ظهر بود،هوا آتش بود،ناله کنان تا کنار چاه رفت،سطل آب را انداخت داخل چاه و طنابش را تاب داد تا پر شود،سطل پر آب را کشید بالا و خالی کرد روی خودش،روح و جانش غرق لرزشی دلپذیر و دوست داشتنی شد.
دستمالش را در آب سطل خیساند و گذاشت روی سرش و کلاهش را گذاشت رویش،بیلش را از کنار لانه که دیگر مرغ و جوجه ای داخلش نبود برداشت و به سمت مزرعه رفت.
آرام از روی کانال گذشت و وارد مزرعه اش شد،درد زانو وادارش کرد روی تپه ی اول مزرعه زیر درخت بلند سرخ دار* بنشیند.
همینجور که زانواش را میمالید و در مشتش فشار میداد صدایی شنید:فیش فیـــــش فیــــــــــــــش
توجهی نکرد :آه خدایا مرا بکش ،از این درد راحت کن
همینطور که ناله میکرد از سمت کانال جمعیتی را دید که آرام به سمتش می آمدند،هر چه نگاه کرد چهره ی آشنایی ندید.
یاد چند سال قبل افتاد که برای زدن کانال می خواستند مزرعه اش را بگیرند،چنان دعوایی راه انداخت که کانال را از کنار مزرعه اش بردند،بیلش را در مشت فشرد و یا علی بلندی گفت و بلند شد،پیش خودش گفت خیال کردند که علیلم،با این بیل همشان را تار و مار میکنم.
پنج نفری بودند،نزدیک تر که شدند مشتی رحیم شل شد،مرد ها شیک پوش و تر و تمیز بودند،صورت هایشان آرامش بخش و پر خنده بود.

-درود مشتی رحیم،خسته نباشی ،درد زانوت چطوره؟
درود را مرد خوش چهره ی جلویی گفت و بقیه که یک قدم عقب تر ایستاده بودند سرشان را کمی خم کردند و احترام گذاشتند.
دهان مشتی باز ماند،اینهمه از او میدانستند،به ذهنش فشار آورد و چهره ی تک تکشان را باز از نظر گذراند،نشناخت،حتی آشنا هم نزد.
-ممنونم پسرم،میشناسم شما را؟
-نه مشتی ،یه کار کوچک باهات داریم،وقتتم زیاد نمیگیریم.
-خیره پسرم،چه کاری؟
-خیره مشتی ،خیلی خیره و رو به عقبی ها کرد و چیزی گفت که مشتی نفهمید،فقط حس کرد که باز صدای فیش میشنود.
آمدند و زیر بغل مشتی را گرفتند و آرام از کانال ردش کردند،دستش شل شد و بیل کنار کرت اول افتاد.
از ترس زبانش بند آمده بود،چند دقیقه ای که رفتند کاملن گیج شد،وارد جاده ی خاکی شده بودند که تا آن موقع ندیده بودش.
ته جاده خانه ی بزرگی به چشم میخورد،سفید رنگ ،بدون شیروانی و پنجره های منبت کاری شده ی تمیز و بزرگ.
داخل که شدند چلچراغ های بی شمار و رنگارنگ باعث شد نبیند روبرویش جمعیتی چند صد نفره ایستاده.
همین طور سر به هوا آمد تا نشست و آن موقع به روبرو نگاه کرد.
نتوانست چیزی بگوید،نتوانست حتی فکر کند،چند دقیقه هاج و واج ایستاد.
جمعیت زیادی ایستاده بودند ،در دو طرف این اتاق بزرگ،مشتی نشسته بود روبرویش یک پیر مرد با ریش و موی خیلی بلند و گردنی که پر جواهر بود،روی صندلی سفید بزرگی و کنارش دختر بسیار زیبایی نشسته بود که گیسوان سیاهش روی زمین افتاده بود ،لب و دهن کوچکی داشت و چشمانی بسان گربه ی وحشی ،اندامی باریک و کشیده و پوستی سفید و خال قرمزی کنار چشم سمت راستش که زیباییش را دو چندان میکرد.
پیرمرد رو به مشتی کرد:مشتی رحیم از اینکه افتخار دادی و به منزل من آمدی ممنون و سپاس گذارم
مشتی چیزی نگفت.
-مشتی مردی به بزرگی و جوانمردی تو در این جهان ندیده م،من همه ی هستی ام را ،دخترم ساوانا را از تو دارم،از محبت بی کرانت سپاس گذارم،پیر مرد بلند شد و به سمت مشتی آمد و خم شد و پیشانی مشتی را بوسید.
مشتی تکانی خورد و آب دهانش را قورت داد و گفت: اشتباهی پیش اومده ،به عمرم چنین دختر زیبایی ندیدم.
-همین دیروز بود مشتی رحیم،نزدیک غروب ،در مزرعه،کنار بوته های گل سرخت که برای همسرت کاشتی
چشمان مشتی گردشد:شما از کجا میدانی ؟من به احدی در مورد گل هایم نگفته ام
-من از خیلی راز ها آگاهم .
-من دیروز در مزرعه هیچ کسی را ندیدم،قسم میخورم،به مولایم علی
- صبر کن ،شاید این چیزی را به یادت بیاورد و رو به دخترش کرد و فیش فیش کرد.
چند لحظه ی بعد دختر در به چشم بر هم زدنی نا پدید شد.
مشتی به صندلی خالی دختر نگاه کرد و لحظه ای بعد مار سفیدی را دید که به سمتش می خزد،آمد بلند شود که دستی نشاندش روی صندلی،خال قرمز روی سر مار را که دید فریاد زد:تو زنده ماندی؟
مار سفید تا یک متری پیر مرد آمد و باز در یک ثانیه تبدیل به همان دختر زیبا شد و روبروی پیر مرد ایستاد و با صدایی فرشته وار گفت:شما مرا از دست کبال دشمن پدرم که توطئه ی قتل من را کشیده بود نجات داده و کبال را کشتی،از شما سپاس گذارم،بدان که تا آخرین لحظه ی زندگی ات مراقب و نگهبان شما خواهم بود و به زندگی شما برکت میدهم.
-ممنون دخترم،به خاطر قطره ی اشکت و به خاطر ظلمی که به تو میشد نجاتت دادم و بس.
پیرمرد به کنار دخترش آمد و گفت:مشتی رحیم ،از من چیزی بخواه تا قسمتی از محبتت را جبران کنم.
مشتی کمی فکر کرد گفت:چیزی به نظرم نمیر....آهان درد زانویم،آیا شما میتوانی درد زانویم را مداوا کنی؟امانم را بریده،از زندگی سیرم کرده،روزی صد بار از خدا مرگ میخواهم،پنج سال است
-کدام درد زانو؟
مشتی در حالی که بلند میشد گفت:همین زانوی پای راستم ،نگاه کنید حتی نمیتوانم بلند ....
مشتی روی دو پایش صاف ایستاد،کمی پایش را تکان داد ،پایش را به کف زمین کوبید و شروع کرد به بالا و پایین پریدن
-درد میکرد به مولا،تمام روز ،به زور شب ها چند ساعت می خوابیدم.
پیرمرد لبخندی زد و گفت:کمترین کاری که میتوانستم بکنم
*****


بر اساس یک حادثه ی واقعی
سال هفتاد و نه با پدرم به دیدار این دوست پدرم رفتم که به شاهد هم محلی هایش از درد زانو و رماتیسم به دلیل آب و هوای مرطوب و کار در شرایط سخت نزدیک به پنج سال در عذاب بود و در یک شب به حدی تنش سالم شد که به اندازه ی چند جوان جنب و جوش داشت
در خانه اش نزدیک به ده مار دیدم،پدرم تصدیق کرد که این مار ها بومی مناطق گیلان نیستند

16/sep

zanjare:سیرسیرک که در هوای داغ به شدت می خواند
taram:برنج بسیار مرغوب
10cc:برنج بسیار بی کیفیت اما پر محصول
kart:به تقسیم بندی مزارع برنج گویند
gilekavoosh:آب دزدک قاتل کرت های مزارع برنج
faramarze doaee:خواننده ،خطاط ،شاعر و هنرمند فرهیخته با هنجره ای بسیار روح نواز
مراجعه شود به :http://doaeefamily.blogspot.com/
به خون من قشنگ دستانت را آلوده کردی بنازم ناز شستت رو نازنین
sorkhe dar:درختی با چوب سرخ رنگ که فراوان می روید اما کیفیت خوبی ندارد
mole koto:حرام زاده -فحش

Friday, August 6, 2010

جنون

برای کلمات ستاره دار به پایین صفحه مراجعه کنید



شهریور 1339 بود.گیل چالان ده کوچکی بود در نزدیکی مزار سید شرف الدین*.خانه ای که میوی *در آن زندگی میکرد خانه ی کوچک و ساده ای بود که پدرش آن را سالها قبل با چوب و خاک و کلش * در نزدیکی بجارشان*سر هم کرده بود.بجاری که نصف محصولش برای ارباب بود.
روستا دو بخش داشت.بالا محله و پایین محله،بالا محله در نزدیکی رودخانه بود و زمینهایش محصول خوب میداد و سر سبز و پر درخت بود و ارباب نشین ،پایین محله که با آب چاه آبیاری میشد و درخت هایش نحیف بودند و سبزه هایش بیشتر زرد میزد و زمین سنگلاخی زیاد داشت و رعیت نشین.مسجد ،وسط بالا محله و پایین محله بود و مرز این دو را مشخص میکرد.
میوی شانزده سال داشت . لاغر و سبزه و چشم و ابرو مشکی ،و کف دستان بزرگی داشت.دو سال بود که قران روی قران میگذاشت تا برود شهر برای درس.مثل پسر کدخدا که سه سال از میوی کوچکتر بود و چند سال بود که میرفت شهر برای تحصیل.مثل اسبه* ملک پسر ارباب که درسش را تمام کرده بود و میرفت خارجه که به قول ارباب فردوس ، دکتر شود.اما کدخدا میگفت که فرنگ میرود برای عیاشی.بار اول که به انزلی رفت چند ساعت گیج میگشت.همه جا پر کوچه بود و آدمو درشکه و اسب و یک میدان خیلی بزرگ.
آخر سر از پسری که هم سن و سال خودش بود پرسیده بود مدرسه کجاست؟به مدرسه که رسیده بود گفتند برو ثبت احوال شناسنامه بگیر.ثبت احوالچی پیرمرد عینکی بود با ریش حنایی که اسم میوی را توی شناسنامه گذاشت کاوه.میوی خواست اعتراض کند اما صدایش در نیامد.خوشش نیامد از این اسم چون هجای گاو را برایش زنده میکرد.
مدرسه که رفت گفتند سنت بالاست و باید اکابر بخواند.در شش ماه اول اکابر کلاس یک را تمام کرد وتابستان را آمده بود کمک پدرش . تابستان برای میوی روز های داغ مزرعه بود و کمک به پدرش برای آبیاری و دور کردن خو های وحشی *و کشتن گیل کاوش*.
پدر میوی مرد کوتاه قد و ریزه ای بود با صورت پر چین و چروک و چهره ای زرد به نام گورج*.
مادرش پشتی خمیده داشت ، چهره ای پیر ،چشمان آبی و دست های ترک خورده و نام ووشه*
و تی تی* خواهرش که از میوی یک سال بزرگتر بود و قدی کشیده و توپر داشت ، چشمان آبی مادرش را و پوستش سفید بود شبیه برف روی کوه و موهایی طلایی مثل خورشید دم ظهر .دو تا خواهر کوچکتر هم داشت ، اما سه سال پیش از تیفوس مردند
*****
صبح زود تی تی بیدارش کرد
-برار جان ویریز*
خورشید نصفه از کرک لانه *زده بود بیرون
-برار جان موهامو شانه میکنی؟
و روی ایوان نشت.میوی شانه چوبی را از تی تی گرفت و مشغول شانه کردن خرمن بلند موهایش شد.تی تی هر روز این کار را میکرد،میترسید کچلی بگیرد،مثل بیشتر دختر پسر های ده.
-برار جان ماده گاو ماه دیگه میزاد ؟
-نمیدونم ، مار* وقتش را میداند
پدر که بیدار شد تی تی گاو پیشانی سفیدشان را برای چرا برد بیرون و مادر هیمه* جمع کرد برای آتش زیر کترا*
میوی با پدرش رفتند به سمت مزرعه
پدر:امسال محصول مزرعه خوب است ،میفرستمت شهر که باز درس بخوانی.
-پر جان *من پول جمع کردم برای سال بعد،طویله اما حسابی خراب شده،برای دو گاو هم جا ندارد،کمک میکنم آنرا درست کنیم
-سق جان بگیری بل *،مدرسه پول به شما میدن؟
-نه ،با قایق میروم مرداب انزلی ماهیگیری و داخل جمعه بازار میفروشم
یک هفته بعد اینکه مدرسه اش شروع شده بود پولش تمام شد.خیلی دنبال کار گشت.آخر سر یک قایق قهوه ای که یک سوراخ تهش داشت کرایه کرد و چند ساعتی که طول میکشید تا قایق پر آب شود را میرفت برای ماهیگیری.
بین راه کاس آقا را دیدند و بهشان خبر داد که ملک باز یکی از دختران ده چینگیریان را بی عصمت کرده است و ارباب هم پدر دختر را کشته،چون پدرش می خواسته برود شهر پیش کلانتری و راپورت بدهد.چینگیریان نزدیک ده آنها بود.
پدرش تا آخر شب لعن و نفرین میکرد
*****
فصل خرمن کوبی نزدیک بود،خارش بدن میوی از همین حالا شروع شده بود*محصول خوب بود،از ترس باران بی موقع اول پاییز،چهار نفری ، دو روزه کل مزرعه را درو کردند،همان غروب میوی رفت سراغ کدخدا تا الاغش را بگیرد.
نزدیک در خانه ی کدخدا که رسید بلند گفت:
-یالله !کدخدا اوخان* خانه هستی؟
زن کدخدا از ایوان پایین آمد به سمت بلته*
-سلام میوی جان ،تی جان قربان ،چی خای بل؟*
زن کدخدا لیرو* نام داشت و اهل شهر بود،زن چاق و مهربانی بود ومیوی را خیلی دوست داشت .سر شوخی اش که باز میشد به میوی میگفت دامادم.
-خاله سلام،آمدم برای قرض گرفتن الاغ کدخدا،محصول را بار بزنیم برای خرمن کوبی
-داخل طویله است،برو برش دار،کدخدا رفته بالا محله پیش ارباب،تا غروب برش میگردانی؟
-به چشم
-محصول خوب بود؟
-شکر
*****
قایق تا لبه از آب پر بود.چکمه های میوی چلپ چلپ صدا میکرد و پر آب شده بود.یکی از چکمه ها را در آورد و با آن چند بار آب قایق را خالی کرد توی مرداب .آرام بلند شد، تور را مرتب کرد روی شانه اش و با دست چب گردن تور را چسبید.
تکان شدیدی به خودش داد و با همه ی زورش پرتش کرد به مرداب،تور مثل سفره پهن شد کف آب و سرب های دورش آرام کشیدش سمت پایین.قایق تکان شدیدی خورد و بعد آرام گرفت،شروع کرد به جمع کردن تور.نخ های ابریشم هر از چند گاه وارد پینه های دستش میشد و دردش می آمد .بی اعتنا روی زانو خم شد و دو دستی تور را کشید سمت قایق
شکم های ماهی هایی که توی تور گیرکرده بودند را دید،سریع تر تور را کشید بالا
حساب کرد با قبلی ها:شش تا کپور*،یکی اردک ماهی* ،نزدیک سه کیلو هم کولی*
پارو را برداشت و به سمت شهر برگشت.
جمعه بازار خلوت بود،دو ساعت بعد نزدیک غروب مانده بود برایش یک کپور که هنوز نفس میکشید و هر از چند گاهی جستی میزد و اردک ماهی که آب شش اش آرام آرام تکان میخورد.
چند دقیقه بعد پیر زنی که چادر سیاهی به کمرش بسته بود و خمیده خمیده و دست به پشت راه می رفت به سمتش آمد.
-بل جان،کپورچند؟
-دو قران
-یک قران بیشتر ندارم
یک لحظه ایستاد و چشمان بی رنگ پیر زن خیره شد به او.
-مار جان،برای مادر و خواهرم می خواهم یک قواره پارچه بخرم ،اما بلد نیستم،کمکم کنی ماهی را مجانی میدهم
لبان پیر زن به خنده باز شد و گفت: بیا پسرم،برویم بزازی آنور بازار
*****
سر شب راه افتاد،در بقچه اش اردک ماهی بود لای کاغذ ،یک کتاب که هدیه معلمش بود ، دو رو سری و یک قواره پارچه و یک گالش برای پدرش.صبح زود هوا گرگ و میش بود که رسید .آخرین بار دو ماه پیش آمده بود خانه و به پدرش پنجاه قران پول داده بود تا بدهی اش را بابت خرید گاو به کدخدا صاف کند.
در بین راه مدام فکرش به حرف های آقا بالا معلمشان بود که به میوی گفته بود کاوه اسم یکی از پهلوانان افسانه ای ایران است و اسم خیلی خوبیست.
خواهرش دم در طویله گوساله را بسته بود به طویله ی جدید و سفید پیشانی را میدوشید.برای اینکه نترساندش دم بلته که رسید آرام صدا زد:تی تی جان
تی تی برگشت:کی آنجاست؟
-منم کاوه ،میوی!
-خوش بامویی *و به سمتش دوید و در آغوشش کشید،بغچه را از او گرفت و بلند صدا زد:مار جان ،پر جان میوی آمده
****
سر شب بعد شام کاوه نشسته بود و زیر نور فانوس کتاب می خواند.چند دقیقه بعد تی تی آمد و ظرف ماست و خیار را گذاشت روبرویش:برار جان نوش جان کن که میدانم خیلی دوست داری ،مادر از شیر پیشانی سفید درست کرده
چند دقیقه بعد کاوه ته ظرف را با انگشت جمع کرد و ظرف را داد به تی تی:دستت درد نکنه،خیلی خوشمزه بود
تی تی ظرف را کناری گذاشت و پرسید:برار چه کار میکنی؟
-کتاب میخوانم
-برای من هم میخوانی؟
کاوه شروع کرد به بلند خواندن
در عرض شش ماه دو کلاس را خوانده بود و آقا بالا به او کتاب سیبریایی را جایزه داد.
قبل از خواب به پدر و مادرش گفت که اسمش در شناسنامه کاوه شده است و برای تی تی هم ماه دیگر که بر میگردد شناسنامه میگیرد.
پدرش لبخدی زد و گفت:تو برای من همیشه میوی هستی.
مادرش اما چیزی نگفت و فقط با چشمان نم زده اش نگاهش میکرد و زیر لب دعا به جانش
*****
آقا بالا روی تخته نوشت:
همه ی انسان ها برابر و برادرند و زیرش:
بنی آدم اعضای یکدیگرند که در آفرینش ز یک گوهرند
کاوه دست بلند کرد:آقای معلم شعر از چه کسیست؟
*****
آنروز دلش از صبح شور میزد.دم غروبی دست خالی و حواس پرت قایق را به سمت شهر کشانید و وقتی وارد اسکله شد ،چهره ی آشنایی را دید که به سمتش می آید.نزدیک که شد شناختش.
خوجیر* بود،پسر کدخدا.چشمانش شبیه قورباغه وغ زده به نظر میرسیدو مدام این پا و آن پا میکرد.به اسکله دو اسب بسته شده بود
*****
تا آنروز حتی بعد از مرگ دو خواهر کوچکش سر تیفوس ندیده بود که مادرش آنچنان گریه کند،پدرش مریض شده بود و کنج خانه افتاده بود،مادر آنقدر به سر و روی خودش کوفت و خاک را چنگ زد و به اطراف پراکند که از حال رفت و بغض کاوه شکسته شد.
تی تی از روی پل کنار مسجد پرت شده بود توی آب و چون آب کم عمق بود سنگ های ته رودخانه میهمان گیسوان طلاییش شده بودند و دو روز بعد از اینکه پایین محله ای هاهمه جا را گشته بودند و چیزی پیدا نکرده بودند، مردم سید شرف الدین زیر پل روسی* جسدش را از آب گرفته بودند
*****
موهای پدر یک شبه سفید شده بود،تمام سفید،خمیده خمیده راه میرفت وچشمان بی فروغش را به هر چه که نشانی از تی تی داشت میدوخت چشمانش پر اشک میشد،مادر هم گوشه ای از خانه آرام هارای* میکرد.
کاوه زانو هایش را بغل کرده بود و روسری که آخرین بار برای تی تی گرفته بود را مچاله کرده بود توی مشتش و آرام میگفت:
چرا با من و پدر و مادرم اینچنین کردی؟مگر ما چه گناهی کرده بودیم؟لعنت به تو خدا،لعنت به تو,لعنت به تو
دستی روی شانه اش فرود آمد،سر که بلند کرد مادر بود،خیره شد به چشمان قرمزش
-کفر نگو پسرم ،مقصر کسی نیست جز ملک
کاوه نیم خیز شد:کی؟چه شده ؟مادر ترا به ارواح خاک پدرت به من بگو چه شده؟
مادر در حالی که به سینه اش مشت میزد و سینه های چروکیده اش را مشت میکرد گفت:دو روز قبل از نا پدید شدن تی تی متوجه شدم که ناراحت و پریشان است ،من چهار شکم زنده و یک شکم مرده زاییده ام ،زن را از دختر تشخیص میدهم ،آنقدر قربان صدقه اش رفتم تا اشکش در آمد و گفت که یک روز که پیشانی سفید را برای چرا میبرد به بجارمان ،ملک به زور به او تجاوز کرده،بله پسرم،خواهرت طاقت بی آبرویی را نداشت،روز نا پدید شدنش من را در آغوش گرفت اما من نفهمیدم برای چه
*****
دو ماه گذشته بود،کاوه به مدرسه نمیرفت،با یک شکارچی در کوه های تالش به شکار میرفت و فوت و فن شکار را می آموخت،با پشتکاری که داشت چنان در فن تیر اندازی خبره شد که از چهار صد متری آهویی را هدف میگرفت و سرش را میزد.
یک روز که
دامون* سینه پهلوی شدیدی کرده بود و نای راه رفتن و دنبایل کردن شکار را نداشت کاوه مقداری تریاک به او داد تا بخوابد ،تفنگ و اسب دامون را برداشت و یک نفس تا گیل چالان تازاند،اول شب را در غاری که محل زندگی طور* حسین دیوانه ی محلشان که عشق کشتن سگ را داشت گذراند،سر شب طور حسین به غار آمد،در دستش طناب پاره ای داشت که به انتهایش سگ ماده ی لاغری وصل بود.کاوه را که دید با جود بازی *چند کلمه ی بی معنا گفت و سعی کرد سگ را دار بزند ،طناب را انداخته بود روی شاخه ی درختی و از آنطرف طناب را نگه میداشت،سگ در طرف دیگر زوزه میکشید و دست و پا میزد. یک ساعت بعد خسته از تلاش برای کشتن سگ انتهای غار به خواب رفت،در حالی که طناب سگ هنوز دستش بود.سگ طناب را جویید و به سرعت از غار خارج شد،پشت سرش کاوه پای پیاده به سمت بالا محله به راه افتاد،از پل مسجد گذشت و وارد مسجد شد،در حالت عادی کسی جرات اینکار را نداشت،اما کاوه بدون ترس از مسجد گذشت و وارد اراضی ارباب شد.
اطراف خانه ارباب چند سگ پرسه میزد و درست جلوی در یکی از نگهبانان دورمیزد.
بسته ی گوشت و تریاک را از خورجینش در آورد و به اندازه ی 2 نخود در داخل گوشت تریاک گذاشت و پرتاب کرد سمت سگ ها.
نیم ساعت بعد سگ ها در اطراف به خواب رفته بودند،روسری تی تی را بست جلوی دهان و صورتش،سپس آرام از پشت سر نگهبان به سمت او رفت .نزدیک که شد نگهبان حرکتی کرد و خواست سر بلند کند اما ته قنداق تفنگ (ام یک) کاوه مستقیم به پیشانی اش خورد ،صدای آه خفه ای آمد و سر غرق خون شد.بالای سر هر سه سگ رفت و پوزه ها و دست و پاهایشان را با رشته هایی اژ دم اسب بست.
وارد خانه که شد یاد حرف های زن کدخدا افتاد:سمت چپ بالای پله ها اولی در ارباب ،سومی ملک.
در با صدای غیژ روح فرسایی باز شد ،صورت کاوه بی احساس و کدر می نمود.
شکم بزرگ ارباب و صدای خر و پفش بسان موتور ایژ* فضای اتاق را پر کرده بود.
آرام به سمت تخت خزید و کارد ی که با آن سر گوزن و آهو را میبرید تا گوشتش حرام نشود را از کمرش بیرون کشید.تفنگ را کنار تخت زیر پای ارباب گذاشت ،خشاب پنج تاییش را وارد کرد و روی تخت آمد . بالش کوچکی را از کنار تخت به دست چپ گرفت،یک لحظه ایستاد و گوش فرا داد.
ناگهان به روی شکم ارباب پرید و بالش را گذاشت روی دهانش و قبل از اینکه ارباب چشم وا کند کارد را بیخ تا بیخ کشید روی گردن ارباب،خون فواره زد روی چشمانش،چشم بسته ضربه ی دیگری به سینه اش زد و کشید بیرون،شکم ارباب تکان محکمی خورد ،با دست بالش را کنار زد و خواست بلند شود،کاوه چاقو را رها کرد و دو دستی سر ارباب را به سینه اش فشرد،دست های ارباب حلقه شد به کمرش وتقلا کرد،صدای فریادش در سینه ی کاوه تبدیل به صدایی شبیه همهمه های درون خواب شد. چند دقیقه بعد آرام شل شد و از تخت دمرافتاد پایین،خانه غرق سکوت بود.
با رو تختی صورتش را از خون پاک کرد و لحظه ای لبه ی تخت استراحت کرد.تفنگ را برداشت وآنقدر روی زمین دست کشید تا کارد را زیر تخت یافت. دوباره ام یک را مسلح کرد.پاورچین از اتاق بیرون آمد و در دوم را رد کرد و گوشش را چسباند به در سوم.
اینبار در بدون صدا باز شد و روی زمین صورت ملک را زیر نور ماه تشخیص داد.لبان کلفت ، چشمان نیمه بسته اش همراه با بوی نفس متعفنش یاد تی تی را برایش زنده کرد،وقت را هدر نداد.بالای سر ملک رفت و پاهایش را اطرافش گذاشت.لوله تفنگ را روی دهان نیمه بازش و بی رحمانه با فشار وارد دهانش کرد،صدای شکسته شدن دندان ،سرفه های عصبی و چشمان ملک باز شد و وحشتزده به بالا خیره شد،دستش به سمت لوله تفنگ و دهانش آمد اما در بین هوا و زمین غرش سهمگین چکانده شدن تفنگ ،سرش را به عقب پرت کرد.شلیک بعدی درست روی صورتش نشست و روی زمین افتاد. سومین ،چهارمین و پنجمین شلیک روی سینه اش جای گرفت.
صدای فریاد که بلند شد کاوه به خودش آمد،از پنجره آویزان گشت و پشت خانه روی درخت نارنج فرود آمد.چند خار به پهلو و پایش فرو رفت و روی زمین افتاد. خودش را جمع کرد و مث آل ژنک *دیده ها به سمت درختان جنگل دوید.
یک ساعت بعد از چینگیریان بیرون آمد و سریع به غار برگشت،طور حسین در غار نبود،سوار اسب شد و به سمت انزلی تاخت.
در خانه
دامون هنوز نئشه ی تریاک بود و کو کو تی تی * تازه شروع کرده بود به خواندن.
*****
*****
*****
*****
*****

بی سوادها بخوانند:

مزار سید شرف الدین:بقعه ی متبرکی از آقا سید شرف الدین شاه واقع درنزدیکی رضوانشهر که به بقعه ی عشاق معروف است .او اولین دیوان شعر گیلکی را دارد و از اومعجزات بسیاری نقل میکنند،او عاشق دختری به نام سید خروسی بود اما به معشوقش نرسید.

میوی:اسم مرد گیلانی meivi

کلش:کاه -بعد از اینکه برنج از ساقه اش جدا شد به ساقه ی به جا مانده کلش میگویند kolesh

بجار:مزرعه ی برنج bejar

اسبه :سگ esba

خو های وحشی:خوک یا گراز را گویند

گیل کاووش:موجودی بزرگتر از سوسک به رنگ قهوه ای تیره بی آزار برای انسان اما قاتل کرت بندی های مزارع برنج
gile kavosh
در فارسی به آن آب دزدک میگویند اگر اشتباه نکنم

گورج نام مکانی در گیلان

ووشه :خوشه ی برنج

تی تی :شکوفه

برار جان ویریز:برادر جان بلند شو berar jan viriz

کرک لانه:لانه ی مرغ kerke lane
مار:مادر mar

هیمه:هیزم - زبان فارسی

کترا:کتری katra

پر جان:پدر جان

سق جان بگیری بل:تندرست باشی بچه saga jan bigiri bala

ساقه ی برنج به دلیل داشتن گرده های ریز موقع خرمن کوبی برای کسانی که آن اطراف هستند خارش و سوزش ایجاد میکند

اوخان:پژواک okhan

بلته :دروازه ی چوبی را گویند balte

چی خای بل:چی میخاهی بچه chi khai bala

لیرو:
گلی زرد رنگ با ساقه بلند و بسیار معطر

کپور:ماهی مردابی که بسیار بزرگ میشود اما گوشتش زیاد خوشمزه نیست.رنگش طلایی تیره است و دهان زیبا و جمع و جوری دارد kapor

اردک ماهی:دهانش کاملن شبیه منقار اردک است و گوشت بسیار لذیذی دارد و ماهی خطر ناکیست زیرا به شدت دندان میگیرد

کولی:ماهی هایی که در همه جای گیلان یاف میشود درست شبیه ماهی قرمز است اما رنگش رنگ نقره ای ماهی میباشد و بسیار خوشمزه است
kooli

خوش بامویی :خوش امدی khosh bamooi

خوجیر:زیبا جمیل

پل روسی:پلی که روس ها ساخته اند

هارای:گریه و فغان

دامون:جنگل

طور:دیوانه- شیرین عقل torr

جود بازی:تته پته کردن-کسانی که زبانشان میگیرد در گیلان بسیار هستند که با لکنت زبان و اینگونه حرف میزنند jodd

موتور ایژ:موتور روسی-موتوری بسیار قوی به رنگ نارنجی و آبی که بعد از انقلاب بسیار وارد گیلان شد eizh

آل ژنک :جن زن-در زمان قدیم بسیار در مورد دیده شدن زنانی با موهایی سرخ رنگ به رنگ آتش ،رنگ پوست تیره و لخت سخن به میان آمده با پنجه پاهایی که منحنی اشان رو به داخل بوده ،این موجودات قدرت عجیبی در مسخ نمودن مردان داشتند و معمولن برای این کار در شب های تاریک در رودخانه آب بازی میکرده اند تا کسانی که رد میشوند را از آن خود کنند
ale zhenak

کوکوتی تی:مرغ حق- پرنده ای که در شب میخواند ،بسیار غمگین و آرام koko titi

Monday, July 26, 2010

گیج





غرق خون بودم،روی تخت قرمز رنگ با رو تختی ابریشمی سیاه
یادم اومد کجام
اول فکر کردم خون دهنمه ، بعد حس کردم پایین شکمم عجیب تیر میکشه
نگاهش که کردم دسته ی چاقو بود
خون که بالا آوردم دیدمش
یه گوشه نشسته بود و ناباورانه نگام میکرد
گفتم :به خاطر تبسم؟
خون پلپ پرید رو سینه لختم
خیلی آرام گفت:ریحانه و سرش را بین دو دستش گرفت و هق هق گریه کرد.یاد عکسا افتادم

*****

پایا پارتی زنگید ه بود
گفت فردا
گفتم هیچی تو دستم نیست
گفت غلط کردی جور کن بیا
یه سری بچه های تهران دارن میان کل داریم شدید
الکتریک نداریم
*****
زنگ زدم احسان تپه
گفتم یه دونه جور کن برام تنها نرم
گیر داد که منم بیامآویزون ،
گفتم اوکی
گفت ماشین هم با تو
گیر عجب کو.. گلابی افتادما
*****
سلام رضا
-
سلام چه طوری پسر؟
10
کرم چی کار داشتی داش رضا؟
-
با خانمم میریم شمال
پنج روز دیگه بر میگردیم زحمت ژاکلین میوفته گردنت
دست کرد جیبش یه سوییچ نقره ای که علامت چهار دایره داخل هم داشت را در آورد داد دستم
عقب ماشینه
اشاره کرد به گاراژ
نه بابا چه زحمتی میدونی که دوستش دارم

بلند گفتم:ژاکلین، بابایی ،دختر بابا ،بریم دور بزنیم؟

*****
تپه زنگ زد
-
آقا ردیفه ،تبسم رو نمیاری؟
تبسم؟
تبسم دیگه کیه ؟نمیشناسم
خندید
-
به هم زدین خلاصه؟حرف ممد بی حیا درست بود پس؟منم که گفتم این دختره مورد داره
-
کدوم دختره؟توهم زدی باز؟در مورد آدم حرف بزنیم
-
ردیفه دیگه داداش ،آبجیه مونا رو میارم برات
مونا کیه دیگه
-
جدیده میینیش ،یه داف کندم کره
کره هاتم دیدم عین ان
-
نه خداییش این یکی خفنه ،ماشین ردیفه؟ تعمیرش کردی؟
ردیفه نترس
*****
بابا زنگ زده بود
میگف ماما حالش بهتره
آلمانیا میگن 2 تا عمل دیگه کنن کامل ردیف میشه
گوشیو داد با ماما حرف زدم
قربون صدقم میرفت مراقب خودت باشو این حرفا
*****
آنلاین که شدم ریحانه بود
سلام نکرد اما
نوشتم:

aleik
نوشت:

heh


what? Heh o zahre mar


to delet


vase chi pache migiri?


chera ba tabasom in karo kardi?


Jannnnn???chi behet gofte?che khali baste? az harzeh baziasham goftee? ya sansoresh karde? goft ye sal bash boodam dastam besh nakhord bad to makan mochesho greftam lokhte madar zad ba in pesare Mehdi kerakie

چند دقیقه گذشت
fot nemodi be godrate khodavand enshalahhh?


-mozakhraf nagoo Mehdi kerak nemikeshe ba tabasom ham kari nakarde


Khaf begi baba ozgale je..de kasi ke ba to begarede behtar az in nemishe .pas mamal ras mige ke zeide mehdi KERAKKKKKI hasti?


kodom mamal?

fozoli avalan

Dovoman babaie Mehdi 2 bar bordatesh camp tark etiad chaharome gohardasht boro parvandasho seirkon

Sevoman bia inam akse zibaie 2 freshteie lokhte pati

Az dorbine kargahe babaie Mehdi greftam hamon dorbini ke david metaller nasb karde ozgal nemidoensti bedoon

Filmesham be zoodi mifrestam to bazar bacheha hal konan

*****
فیلم نبود
دوربین فقط عکس مینداخت
سه تا عکس بود
موقع ورود به کارگاه
یه نمای دور اما واضح هرت تو هرت هم
من و دو تا آدم وحشتزده ی لخت

shift+delete

*****
روز قبل از پارتی بود

خسته بودم

تمام روز رو گرفتم خونه خوابیدم

*****
گوشیم که زنگ خورد جلوی در خونه شون بودم

بگو احسان

-کجایی؟

دارم میرسم

-بدو ما داریم میایم سر خیابون

ملخ ها رو بردی خونه تون؟

-مامانم خونست بابا داره باشون میحرفه

بدو تپه رو بلن کن بیا تو کوچه

-الان بیام؟

نه بزا فردا صبح

-اوکی اومدم

کمتر از یک دقیقه بعد در وا شد.یه ملخ آبی با موی زیتونی و رژ لب مسی در حالی که احسان سوار شانه هایش بود و پشت سرش ملخ سیاه رنگی با موهای مشکی و مش صورتی و لبان قرمز براق

احسان پالتوی چرم بزرگی که تپه ترش میکرد به تن کرده بود و کراوات پرچم آمریکا بسته بود با کت و شلوار مشکی شش ایکس لارج

ملخا معلوم بود که چیز زیادی نپوشیدن

گوشیم زنگ خورد

-بدو هوا سرده سرما میخورنا...

کدومشه ؟

-چی کدومشه؟

کدوم یکیش ابله؟

-آهان خب بیا میبینیش

الان میبینم کدوم؟

-میبینی؟ازدر فاصله گرفت و دو طرف کوچه را پایید

-کوشی پسر؟

میگی کدوم یا بزارمتون برم؟

-اونی که سیاه پوشیده بابا بی خیال بیا دارن یخ میزنن لاشی

جلوی درتونم .بیاین سوار شین ، لاشی هم عمه ی ج..دته

-اسکول نکن جان فرید جلوی در یه کشتی سیاه پارکه

بپر توش

سرش را پایین گرفت به سمت شیشه های دودی ماشین و آرام نزدیک آمد

-بی خیال جان مادرت ،مگه با 320 نیستی؟

مادر جن..ه آدم با اون میره پارتی؟تابلو نکن میگم تازه خریدم ماشین رضا ژاپنیه

احسان چسبید به شیشه

شیشه رو کشیدم پایین و گوشی رو قطع کردم

-مادرتو

خفه بگو بیان سوار شن گوسفند

-بفرمایید خانما

سیاهه رفت سمت در عقب

-ااااااااااا مانی خانم داشتیم؟دلت میاد منو از عشقم جدا کنی؟(آبیه غنج رفت)جای شما پیش آقا فریده بفرمایید جلو

و در جلو را باز کرد

-سلام

و آرام نشست

خوش اومدین

-سلام

ملخ آبیه نشست و احسان پشت سرش

راه افتادم

-چه طوری فرید؟تازه خریدی ماشینو؟

1 هفته میشه

-چرا نگفتی داش؟

میگفتم بیای پارا گلایدر بکوبی؟اون تپه رو کی میتونه پر کنه ؟ باباتو که ورشکست کردی

-خندید و پرید رو ملخ آبیه

آبیه غش رفت

احسان جان معرفی نمیکنی ملخ ... خانما رو؟

-آها این جیگر خوشگل موناست عشقه منه

و این خانم زیبا هم که امروز افتخار داده همراه شما باشه مانیا جونه

خوشبختم

و رو کردم به مانی

مرسی که اومدین

-خواهش میکنم

صداش گرم و سنگین بود و آرام و کشدار و سک..ی

چشمان سربی رنگی داشت وانگشتانی کشیده ، پوستی که به زور آفتاب سبزه شده بود،بینی خوش فرم و باریکی داشت و لب شکری بود

شاید هم نبود.

*****

تپه تمام راه مشغول دستمالی بود ، البته آبیه هم پایه بود

آبیه توپر تر بود ،چشمان درشتی داشت و مژه های پرپشت مشکی

پشت چراغ قرمز که نگه داشتم اوضاع داشت وخیم میشد

دست راست احسان کور کورانه روی سی..ه های آبیه وول میخورد

رو به سیاهه کردم:حالشونو بگیریم؟

-چه طوری؟

نگاه کن

گذاشتم تو دنده چراغ سبز شد و بلند گفتم:ژاکلین بگیر و همزمان ماشین از زمین کنده شد و صدای زوزه ی چرخ ها قاطی هاپ هاپ ژاکلین شد

احسان به سمت در پرت شد و آبیه چنان جیغی کشید که چشام چهار تا شد

مشکیه اول ترسید و بعد غش غش خندید.ژاکلین سرش را از پشت صندلی در آورده بود و داخل ماشین را دید میزد

آبیه چسبید به احسان و باز جیغ کشید

احسان با دهان باز تته پته میکرد

-ای ی ی ن چیه فرید؟دای ی ی ی ناسوره؟

دخترمه اسمش ژاکلینه بشینین سر جاتون کاریتون نداره

تمام راه تا مقصد آبیه چسبیده بود به تپه

ژاکلین ، سگ خالدار بزرگی بود که با من جور بود وحسابی حرفم رو میخوند. منم دوسش داشتم

*****

ساعت 8 غروب از چهار باندی مهر شهر پیچیدم توی میلاد و اونقد ادامه دادم که دیگه بیابون شد و انتهاش یه خونه گل و گشاد بود

میله های سفید بلندی اطرافش داشت و ساختمان دوبلکس آجری رنگی که به مرور ،باران و خورشید یه حال اساسی به رنگش داده بودن.از یک سمت ساختمان یه درخت مز زده بود بیرون.دم در که رسیدم روی سقف دو نفر دوربین به دست که روی قسمت بر آمده ی سقف دراز کشیده بودن رو دیدم

از آیفون صدای پایا اومد:بیا تو فرید جان منتظرن برو بچ

مانی رو آروم کشیدم کنارخودم و چسبوندمش به خودم، یه لبخند تحویلش دادم،چشماش رو خمار کرد و جوابم رو داد

توی حیاط دو تا مرسدس کوپه ی مشکی بود که جفت هم پارک بودند و 30/35 تا ماشین دیگه

هنوز به در نرسیده بودیم که صدای همهمه و سر و صدا بلند شد.داخل که شدم جیغ و داد چند تا از بچه ها بلن شد و چند تاییشونم پریدن سمت من، شدیم بغل به بغل و احوالپرسی

پایا که رسید اشاره ای کرد به پشت سرش:بچه های تهرانن ،چیزی بارشون نیست به جز اون پسره قد کوتاهه و رفت تو بغل مانی

قد کوتاهی داشت و اندام ورزشکاری موهایش را خرد کرده بود و لبخند زیبایی تحویلم داد.

سر تکان دادم

با مانی نشستم روی مبل دو نفره قرمز رنگ خوش ترکیبی که جون میداد واس لم دادن دستم را انداختم پشت سرش و پیچیدم دور کمرش

بچه ی کجایی؟

-ارمنستان

ارمنستان؟باحاله ،این وقت سال آفتاب از کجا گیر آوردی ؟

خیره نگاهم کرد و علامت تعجب در چشمانش ظاهر شد

برنزه کردی و دست کشیدم روی گردنش

- تو استخر با سولاریوم

اوکی

-چطورم؟

از ملخای اینجا یه سر و گردن بالاتری

دیوار های خونه تمام از چوب بود و حتمن گردو و با روغن جلای تیره رنگی پوشش داده شده بود

حال خیلی بزرگ و جادار و گوشه اش آشپزخانه ی کوچک و از وسط حال پلکان چوبی بزرگی به سمت طبقه دوم میرفت

دور تا دور حال پر مبل و صندلی و راحتی بود،در مدل های مختلف اما قرمز.قرمز جیغ

صدای تلقی آمد و بعد صدای پایا:خوش اومدین لیدیز و آقایون

اول بحث امنیت اینجا صد در صد تضمینه دوم این وار پارتیه پس یه کل کل حسابی داریم سوم کسی فیلم بگیره طبقه بالا میدمش دست حسین عرب چهارم امشب رو کار خاصی نمیکنیم به جز اینکه (جیغ کشید) بریم بترکونیـــــــــــــــــــــــــــم

صدای تند موزیک راک فضا رو پر کرد .

احسان به سمتم آمد و زیر گوشم داد زد:میزارمش پشت مبل

پایا جلوم سبز شد و غوز کرد و گفت : یه لبی تر کن نیم ساعت دیگه میگردونم بعد شروع میشه

قد راست کرد و با دست به یکی اشاره کرد،جوان دراز و لاغری بود که سینی براقی دستش بود

در گوشش چیزی گفت و پسر سر تکان داد

پسر به سمتم آمد.

رو کردم به مانی:چی میخوری عسلم؟

-هیچی فقط مشروب

اشاره کردم بیاد جلوتر

چند تاس؟

-سی تا

گرفتم ازش و گفتم دو تا ویسکی تموم که شد لیوانا رو پر کن

سر تکان داد و سینی را گرفت جلوم

چراغ ها لحظه ای خاموش شد و صدای چند جیغ الکی و بعد فلشر ها راه افتاد و لیزر دو رنگ سبز قرمز و در آخر پایا:

اگه همینجور بشینین سر جاهاتون ، همین الان برین خونه خاله هاتون

*****

6 تا ترا به مانی خوروندم و سه تا پیک ویسکی

چشماش شهلا شده بود و چپیده بود تو بغلم

24 تا هم خودم انداختم بالا و 4 تا پیک

ترامادول که میخوردم پر حرف میشدم ،فرت و فرت سیگار میکشیدم و آب میخوردم خنده های تلخ میکردم و آروم منتظر لحظه ی طوفانی میشدم

چنگ زدم شکم مانی رو ، غش غش خندید

جیغ زد:نکن قلقلکم میاد ، میریزه

*****

چهار نفر بودن الکتریک زنش پسر کوتاهه بودبا یه مو بلند قیافه تخ..ی ،یه موقرمز بیس میزد ،یه دختر ه سیاه آفریقایی هم درام

من بودم الکتریک ، احسان تپه درام میزد ، و پایا پارتی دی جی و وحید ساعد شکسته هم بیس

*****

یک ساعت بعد همه رو فاز و مشغول رقص و ناخنک زدن بودن

من مونده بودم خیس عرق و پسر کوتاهه که خندش شده بود یه سوهان روح واسم

نوبت من بود ،پسره کارش حرف نداشت ،چشام دودو میزد

یه نگاه به اطراف کردم

احسان وسط شون نشسته بود و بی اعتنا به دوتا ملخا با چشمای وغ زدش خیره شده بود به من

چشم به چشم که شدیم نیش خندی زد و با دستاش مانی رو نشون داد ،زبونش رو بیرون آورد و گونه ی چپ مانی رو لیسید

بعد شستش رو از بالا رو به پایین چرخوند و داد زد:فقط 10 دقیقه تایم داری فرید ترا

یک لحظه در بین جمعیت پشت سر تپه صورت مهدی به نظرم اومد

گیتارو از گردنم در آوردم و به حالت سر پا گذاشتمش رو زمین کنار پای چپم

زانوی راستم رو گذاشتم کنارش و دندونام رو گذاشتم رو سیم ها

حس کردم همه جا ساکت شد

دست چپم روی هد استوک بود و کف دست راستم رو ی زمین

شروع کردم به زدن ، هنوز 10 ثانیه نشده بود که حس کردم آب دهنم داغ شده و داره میریزه کف حال

کشیده شدن دندان ها و لثه م به سیم و حس ساییده شدن،تنم را مور کرد

مزه ی آهن شور تو تمام تنم پیچید ،سعی کردم تمرکز کنم .....

نمیدونم چند دقیقه بعد یکی بلندم کرد

احسان بود

-فرید تمومه ، پسره جا زد.

بلندم کرد و نشوند رو زمین و گیتار از دستم ول شد

تو دهنم آتیش روشن کرده بودن .سعی کردم آب دهنم رو غورت بدم

اتاق دور سرم میچرخید

پیرهن سفیدم پر خون بود

احسان بردتم طبقه دوم روی یه تخت

تخت قرمز رنگی بود با رو تختی ابریشمی سیاه

-تو دیوونه ای پسر ،میدونستم اونجوری میکنی اون کارو نمیکردم

مانی رو بیارش

-صب کن دهنتو تمیز کنم

برو بیارش مادر جن..ه

باشه باشه این دستمال رو بکن ... و دستمال را کرد توی لپم

با دست هلش دادم

-رفتم بابا رفتم زیر لب غرغر کرد و تلو تلو خوران دور شد،شده بود درست عین پنگوئن

چند لحظه بعد مانی مست مست و با موهایی پریشون تا کنار تخت اومدو همونجا لبه تخت نشست

-خیلی توپ بود ترکوندی

دستمال قرمز رو از دهنم تف کردم بیرون و گفتم:

نوبت یه ترکوندن دیگست

دست انداختم زیر بغلش و پرتش کردم روی تخت

*****

26/jul
به یاد صدای وحشی گیتار فرید